مرد حيران چون رسد اين جايگاه * در تحير مرده و گم كرده راه
هرچه زد توحيد بر جانش رقم * جمله كم گردد از آن كم نيز هم
گر به دو گويند مستى يا نئى * نيستى گوئى كه هستى يا نئى
در ميانى يا برونى از ميان * بر كنارى يا نهانى يا عيان
فانئى يا باقيئى يا هر دوئى * يا نئى هر دو توئى يا نه توئى
گويد اصلا من ندانم چيز من * وان ندانم ز آن ندانم نيز من
عاشقم اما ندانم بر كهام * نه مسلمانم نه كافر پس چهام
ليك از عشقم ندارم آگهى * هم دلى پرعشق دارم هم تهى
حكايت
نومريدى بود دل چون آفتاب * ديد پير خويش را يك شب بخواب
گفت از حيرت دلم در خون نشست * كار تو برگوى كآنجا چون گذشت
در فراقت شمع دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم
من ز حيرت گشتم اينجا همچو موى * كار تو چونست آنجا بازگوى
پير گفتش ماندهام حيران و مست * مىگزم دايم بدندان پشت دست
من بسى در قعر اين زندان و چاه * از شما حيرانترم اين جايگاه
ذرهئى از حيرت عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا
در وادى فقر و فنا
بعد از اين وادى فقر است و فنا * كى بود اينجا سخن گفتن روا
عين اين وادى فراموشى بود * گنگى و كرى و بيهوشى بود
صد هزاران سايهء جاويد تو * گمشده بينى ز يك خورشيد تو
بحر كلى چون به جنبش كرد راى * نقشها بر بحر كى ماند بجاى
هر دو عالم نقش آن دريا بود * هر كه گويد نيست آن سودا بود