تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
مرد حيران چون رسد اين جايگاه * در تحير مرده و گم كرده راه هرچه زد توحيد بر جانش رقم * جمله كم گردد از آن كم نيز هم گر به دو گويند مستى يا نئى * نيستى گوئى كه هستى يا نئى در ميانى يا برونى از ميان * بر كنارى يا نهانى يا عيان فانئى يا باقيئى يا هر دوئى * يا نئى هر دو توئى يا نه توئى گويد اصلا من ندانم چيز من * وان ندانم ز آن ندانم نيز من عاشقم اما ندانم بر كه‌ام * نه مسلمانم نه كافر پس چه‌ام ليك از عشقم ندارم آگهى * هم دلى پرعشق دارم هم تهى

حكايت

نومريدى بود دل چون آفتاب * ديد پير خويش را يك شب بخواب گفت از حيرت دلم در خون نشست * كار تو برگوى كآنجا چون گذشت در فراقت شمع دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم من ز حيرت گشتم اينجا همچو موى * كار تو چونست آنجا بازگوى پير گفتش مانده‌ام حيران و مست * مىگزم دايم بدندان پشت دست من بسى در قعر اين زندان و چاه * از شما حيران‌ترم اين جايگاه ذره‌ئى از حيرت عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا

در وادى فقر و فنا

بعد از اين وادى فقر است و فنا * كى بود اينجا سخن گفتن روا عين اين وادى فراموشى بود * گنگى و كرى و بيهوشى بود صد هزاران سايهء جاويد تو * گم‌شده بينى ز يك خورشيد تو بحر كلى چون به جنبش كرد راى * نقشها بر بحر كى ماند بجاى هر دو عالم نقش آن دريا بود * هر كه گويد نيست آن سودا بود