هركه در درياى كل كم بوده شد * دايما كم بوده و آسوده شد
دل در اين درياى پرآسودهگى * مىنيابد هيچ جز كمبودگى
گر از اين كمبودگى بازش دهند * صنع بين گردد بسى رازش دهند
سالكان پخته و مردان مرد * چون فرورفتند در ميدان درد
گم شدند اول قدم زين پس چه سود * لاجرم ديگر قدم را كس نبود
چون همه در گام اول گم شدند * تو جمادى گير اگر مردم شدند
عود و هيزم چون به آتش در شوند * هر دو بر يك جاى خاكستر شوند
اين به صورت هر دو يكسان باشدت * در صفت فرق فراوان باشدت
گر پليدى گم شود در بحر گل * در صفات خود فروماند بدل
ليك اگر پاكى در اين دريا شود * از وجود خويش ناپروا شود
جنبش او جنبش دريا بود * او چه نبود در جهان زيبا بود
نبود او و او بود چون باشد اين * از خيال عقل بيرون باشد اين
حكايت
يك شبى محمود طوسى بهر راز * با مريدى گفت دايم مىگداز
تا چه اندر عشق بگدازى تمام * پس شوى از ضعف چون موئى مدام
چون شود از شخص تو موئى نزار * جايگاهى باشدت در زلف يار
هر كه چون موئى شود بر بوى او * بىشك آن موئى شود در موى او
گر تو هستى راه بين و ديدهور * موى در موى اين چنين اندر نگر
گر سر موئى بماند از خوديت * هفت دوزخ پر شود هم از بديت
حكايت
گفت چون اسكندر آن صاحب قبول * خواستى جائى فرستادن رسول
چون رسولان آخر آن شاه جهان * جامه پوشيدى و رفتى خود نهان