تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
قدر من آن داند و من آن او * هر دو يك گوئيم در چوگان او هر دو در سرگشتگى افتاده‌ايم * بيسر و بىتن بجان استاده‌ايم او خبر دارد ز من منهم از او * باز مىگوئيم مشت غم از او گرچه همچون گوى بىپا و سرم * ليك من از گوى محنت‌كش‌ترم گوى بر دل زخم از چوگان خورد * وين گداى دل‌شده بر جان خورد گوى اگرچه زخم دارد بىقياس * از پى او مىدود آخر اياس من اگرچه زخم دارم بيش از آن * در پى آنم من و نى پيش آن گوى گه‌گه در حضور افتاده است * وين گدا پيوسته دور افتاده است آخر او را چون حضورى مىرسد * از پس هجرش سرورى مىرسد من نمىيارم ز وصلش بوى برد * گوى و صلى برد از من دستبرد شهريارش گفت اى درويش من * دعوى افلاس كردى پيش من گر نمىگوئى دروغ اى بينوا * مفلسى خويش را آور گوا گفت تا جانم بود مفلس نيم * مدعيم اهل اين مجلس نيم ليك اگر در عشق گردم جان‌فشان * جان فشاندن هست مفلس را نشان در تو اى محمود كو معنى عشق * جان‌فشان ورنه مكن دعوى عشق اين بگفت و رفت جانش از جهان * داد جان بر روى جانان ناگهان چون بداد آن رند جان بر خاك راه * شد جهان محمود را زان غم سياه گر به نزديك تو جانبازيست خورد * تو درآ تا خود به بينى دستبرد گر تو را گويند يك ساعت درآى * تا تو زين ره بشنوى بانگ درآى چون چنان بىپا و سر گردى مدام * كآنچه دارى جمله دربازى تمام چون درافتى تا خبر باشد ترا * عقل و جان زير و زبر باشد ترا

( در بيان وادى معرفت )

بعد از آن بنمايدت پيش نظر * معرفت را وادى بىپا و سر
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 404 | زين العابدين شيروانى / حسين بدر الدين / اصغر حامد ربانى