تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
گر ترا آن چشم غيبى باز شد * با تو ذرات جهان همراز شد ور به چشم عقل بگشائى نظر * عشق را هرگز نه بينى پا و سر مرد كار افتاده بايد عشق را * مردم آزاده بايد عشق را تو نه كار افتادئى نه عاشقى * عشق جانان را نه هرگز لايقى زنده دل بايد در اين ره صد هزار * تا كند در هر نفس صد جان نثار

( حكايت )

گشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هر مجلسى چون سواره گشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن گداى حق‌شناس چون به ميدان آمدى آن مشك‌بوى * رند هرگز ننگرستى جز بگوى اين سخن گفتند با محمود باز * كان گدا گشته است عاشق بر اياز روز ديگر چون بميدان شد غلام * مىدويد آن رند بر عشقش تمام چشم بر گوى اياز آورده بود * گوئيا چون گوى چوگان خورده بود كرد سلطان سوى او پنهان نگاه * ديد جانش را چو جو رويش چو كاه پشت چون چوگان و سرگردان چو گوى * مىدويد از هر سوى ميدان چو گوى خواندش محمود و گفتش اى گدا * خواستى هم‌كاسگى با پادشاه رند گفتش گر گدايم ور نيم * عشق‌بازى را ز تو كمتر نيم عشق و افلاس است در همسايگى * هست آن سرمايه بىسرمايگى عشق از افلاس مىگيرد نمك * عشق مفلس را سزد بىهيچ شك تو جهان دارى و دل افروخته * عشق را بايد چو من دل سوخته ساز وصل است آنچه تو دارى و بس * صبر كن در درد هجران يك‌نفس وصل را چندين چه سازى كاروبار * هجر را گر مرد عشقى پاى دار شاه گفتش اى ز هستى بىخبر * چون همه بر گوى مىدارى نظر گفت زين‌رو گو چو من سرگشته است * من چه او و او چه من سرگشته است
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 403 | زين العابدين شيروانى / حسين بدر الدين / اصغر حامد ربانى