چيست شرك جلى رسول اللّه * خويشتن را از اين دو شرك برآر
تو از اين شرك گر برون آئى * نه خزان ماند و نه فصل بهار
آن يكى وقت نزع شبلى را * گفت اى قدوهء صغار و كبار
كه مگو لا إله الا اللّه * مغفرت خواه زين در دادار
به تبسم درآمد و بشكفت * همچو فصل بهار و چهرهء يار
گفت معشوق من ز استغنا * نگشايد ز روى رشوت بار
( در بيان وادى طلب )
هست وادى طلب آغاز كار * آن يكى واديست بىحد و كنار
چون فرود آئى بوادى طلب * پيشت آيد هر زمانى صد تعب
صد بلا در هر نفس آنجا بود * طوطئى گردد مگس آنجا بود
جدوجهد آنجات بايد سالها * ز آنكه آنجا قلب گردد حالها
مال آنجا بايدت انداختن * ملك آنجا بايدت پرداختن
در ميان خونت بايد آمدن * وز همه بيرونت بايد آمدن
چون نماند هيچ معلومت بدست * دل ببايد پاك كرد از هرچه هست
چون دل تو پاك گردد از صفات * تافتن گيرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشكار * در دل تو يك نظر گردد هزار
گر شود در راه او آتش پديد * ور شود صد وادى ناخوش پديد
خويش را از شوق او ديوانهوار * بر سر آتش زنى پروانهوار
سر طلب گردد ز مشتاقى خويش * جرعهاى مىخواهد از ساقى خويش
جرعهاى زان باده گر نوشش شود * هر دو عالم كل فراموشش شود
غرقه در دريا بماند خشگلب * سر جانان مىكند از خود طلب
ز آرزوى آنكه سر بشناسد او * ز اژدهاى جانستان نهراسد او
كفر و ايمان گر بهم پيش آيدش * در نريزد تا درى نگشايدش
چون درش بگشاد چه كفر و چه دين * زانكه نتوان شد رهى بىآن و اين