تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢

( حكايت )

ديد مجنون را عزيزى دردناك * كه ميان رهگذر مىبيخت خاك گفت اى مجنون چه مىجوئى چنين * گفت ليلى را همىجويم ببين گفت ليلى را كجا يا بى ز خاك * كى بود در خاك شارع درّ پاك گفت من مىجويمش هرجا كه هست * بو كه جائى يك‌دمش آرم بدست

در بيان وادى عشق

بعد از ان وادى عشق آمد پديد * غرق آتش شد كسى كآنجا رسيد كس در اين وادى بجز آتش مباد * هركه آتش نيست عيشش خوش مباد گرم رو سوزنده و سركش بود * عاشق آن باشد كه چون آتش بود عاقبت‌انديش نبود يك‌زمان * در كشد خوش‌خوش در آتش صد جهان لحظه‌ئى نه كافرى داند نه دين * ذره‌ئى نه شك شناسد نه يقين نيك و بد در راه او يكسان بود * چونكه عشق آمد نه اين نه آن بود اى مباحى اين سخن آن تو نيست * مرتدى وين ذوق در جان تو نيست هرچه دارد پاك دربازد بنقد * وز وصال دوست مىنازد بنقد ديگران را وعدهء فردا بود * ليك او را نقدهم آنجا بود تا نسوزد خويش را يك‌بارگى * كى تواند رست ازين غم‌خوارگى تا كه جوهر در درون خود نسوخت * در مفرح كى تواند دل فروخت مىطپد پيوسته در سوز و گداز * تا بجاى خود رسد ناگاه باز ماهى از درياچه بر صحرا فتد * مىطپد تا زود در دريا فتد عشق آنجا آتش است و عقل دود * عشق چون آيد گريزد عقل زود عقل در سوداى عشق استاد نيست * عشق كار عقل مادرزاد نيست گر ز غيبت ديده‌ئى بخشند راست * اصل عشق آنجا ببينى كز كجاست هست هر يك ذره از هستى عشق * سربه‌سر افكنده از گستى عشق