( حكايت )
ديد مجنون را عزيزى دردناك * كه ميان رهگذر مىبيخت خاك
گفت اى مجنون چه مىجوئى چنين * گفت ليلى را همىجويم ببين
گفت ليلى را كجا يا بى ز خاك * كى بود در خاك شارع درّ پاك
گفت من مىجويمش هرجا كه هست * بو كه جائى يكدمش آرم بدست
در بيان وادى عشق
بعد از ان وادى عشق آمد پديد * غرق آتش شد كسى كآنجا رسيد
كس در اين وادى بجز آتش مباد * هركه آتش نيست عيشش خوش مباد
گرم رو سوزنده و سركش بود * عاشق آن باشد كه چون آتش بود
عاقبتانديش نبود يكزمان * در كشد خوشخوش در آتش صد جهان
لحظهئى نه كافرى داند نه دين * ذرهئى نه شك شناسد نه يقين
نيك و بد در راه او يكسان بود * چونكه عشق آمد نه اين نه آن بود
اى مباحى اين سخن آن تو نيست * مرتدى وين ذوق در جان تو نيست
هرچه دارد پاك دربازد بنقد * وز وصال دوست مىنازد بنقد
ديگران را وعدهء فردا بود * ليك او را نقدهم آنجا بود
تا نسوزد خويش را يكبارگى * كى تواند رست ازين غمخوارگى
تا كه جوهر در درون خود نسوخت * در مفرح كى تواند دل فروخت
مىطپد پيوسته در سوز و گداز * تا بجاى خود رسد ناگاه باز
ماهى از درياچه بر صحرا فتد * مىطپد تا زود در دريا فتد
عشق آنجا آتش است و عقل دود * عشق چون آيد گريزد عقل زود
عقل در سوداى عشق استاد نيست * عشق كار عقل مادرزاد نيست
گر ز غيبت ديدهئى بخشند راست * اصل عشق آنجا ببينى كز كجاست
هست هر يك ذره از هستى عشق * سربهسر افكنده از گستى عشق