تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
خويشتن را مگوى من يعنى * من رآنى بگو پيمبروار روزى از روزها كليم اللّه * خواست ارشاد زين در دادار حكم آمد كه اى كليم برو * پيش ابليس مفسد آن سالار راه سر كرد و رو به حكم نهاد * رفت در پيش آن لعين ناچار گفت ايزد براى ارشادم * بر سر تو نهاد تاج مدار زين سخن همچو شعله‌اى پيچيد * جست از جا نشست همچو شرار گفت من از دم ازل دارم * طوق لعنت به گردنم از يار تو نديم اللهى ندارى ننگ * تو كليم اللهى ندارى عار من كجا و طريق اين احكام * من كجا و طريق اين رفتار من پلنگم پلنگ عصمت و جاه * من نهنگم نهنگ اين ادبار راه و رسم بداعت از من پرس * زير اين چرخ گنبد دوار به زبان نياز بازش گفت * كى تو در راه عشق پاك عيار درس كر و بيان همىگفتى * نكته‌اى هم براى من بگمار بتكلم برآمد و بگشود * لب گوهرفشان شكر بار من مگو گفت تا چو من نشوى * اين سخن را ز من بخاطر دار يعنى اول چون من مشو سره مرد * زخم او را سپر به سينه ميار چون شوى همچو من مترس از آن * هرچه خواهى بگوى باك مدار شو به باطن ربوبيت پرداز * كن به ظاهر عبوديت اقرار ظاهر خويش پاك كن بوضوء * باطن خويش را نماز گذار مسجد تو مقام تسليم است * قبله‌گاه تو طاق ابروى يار روزه حفظ دل است از خطرات * پس بود از مشاهده افگار اى پسر در ره شريعت فرض * عشر ده يك بود به دنيادار تو بده ده ز كوه از هستى * در رهش دين و دل بكن ايثار فرض ايزد گران‌تر از كوه است * كوه بر گردن فرشته مدار