خويشتن را مگوى من يعنى * من رآنى بگو پيمبروار
روزى از روزها كليم اللّه * خواست ارشاد زين در دادار
حكم آمد كه اى كليم برو * پيش ابليس مفسد آن سالار
راه سر كرد و رو به حكم نهاد * رفت در پيش آن لعين ناچار
گفت ايزد براى ارشادم * بر سر تو نهاد تاج مدار
زين سخن همچو شعلهاى پيچيد * جست از جا نشست همچو شرار
گفت من از دم ازل دارم * طوق لعنت به گردنم از يار
تو نديم اللهى ندارى ننگ * تو كليم اللهى ندارى عار
من كجا و طريق اين احكام * من كجا و طريق اين رفتار
من پلنگم پلنگ عصمت و جاه * من نهنگم نهنگ اين ادبار
راه و رسم بداعت از من پرس * زير اين چرخ گنبد دوار
به زبان نياز بازش گفت * كى تو در راه عشق پاك عيار
درس كر و بيان همىگفتى * نكتهاى هم براى من بگمار
بتكلم برآمد و بگشود * لب گوهرفشان شكر بار
من مگو گفت تا چو من نشوى * اين سخن را ز من بخاطر دار
يعنى اول چون من مشو سره مرد * زخم او را سپر به سينه ميار
چون شوى همچو من مترس از آن * هرچه خواهى بگوى باك مدار
شو به باطن ربوبيت پرداز * كن به ظاهر عبوديت اقرار
ظاهر خويش پاك كن بوضوء * باطن خويش را نماز گذار
مسجد تو مقام تسليم است * قبلهگاه تو طاق ابروى يار
روزه حفظ دل است از خطرات * پس بود از مشاهده افگار
اى پسر در ره شريعت فرض * عشر ده يك بود به دنيادار
تو بده ده ز كوه از هستى * در رهش دين و دل بكن ايثار
فرض ايزد گرانتر از كوه است * كوه بر گردن فرشته مدار
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 399
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٣٩٩