تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
و رشته املت به اين درازى چگونه وفات خواهى يافت و بچه طريق بوادى خاموشان خواهى شتافت درويش گفت چشم عبرت‌بين بگشا و مردن درويشان ملاحظه نماى اين بگفت و كشكول زير سر بگذاشت و اللّه بخواند و لواى عزيمت بصوب آخرت برافراشت شيخ از مشاهده اين امر بديع متغير گشته از خود و از دكان‌دارى گذشته تمام اسباب خويش را به تاراج داده سالك راه قويم گرديد و از نظر آن درويش به درجه عالى رسيد . نظم :
آنچه زر مىشود از پرتو آن قلب سياه * كيميائيست كه در صحبت درويشانست دولتى را كه نباشد غم از آسيب زوال * بىتكلف بشنو دولت درويشانست گنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد * فتح آن در نظر همت درويشانست
عاقبت‌الامر در فتنه چنگيزى اسير مغولى گشته ديگرى او را به هزار دينار مىخريد شيخ فرمود كه مرا مفروش كه قيمت من زياده بر اينست آنگاه مغولى ديگر وى را به مشت كاهى خريدار گرديد شيخ فرمود بده بيش از اين نمىارزم مغول غضبناك شده آن جناب را بعز شهادت رسانيد . نقلست كه چون آن جناب بعز شهادت رسيد سر خود را به دو دست گرفته به قدر نيم فرسخ بدويد تا آنجا كه حاليه مرقد او است بايستاد و از پاى درافتاد هماى روح پرفتوحش به آشيان عليين خراميد و كان فى شهور سنه ششصد و هفده رحمة اللّه عليه . مذكور است كه قاتل شيخ نادم و پشيمان گشته شيخ را بطريق اسلام غسل داده كفن كرده دفن نمود مادام‌الحيات بر سر مزار كثيرالانوارش مجاور بود و تربت آن جناب در آن ديار در غايت اشتهار است . از ابيات آن بزرگوار قصيده و قدرى از اشعار از منطق الطير تيمنا و تبركا نوشته در اين مجموعه ثبت افتاد قصيده :
چشم بگشا كه جلوهء دلدار * متجلى است از در و ديوار نحن اقرب اليه آمده است * دور افتاده‌ئى تو از پندار كل شىء محيط مىبينم * هرچه مىبينمش بنقش و نگار