باشد و نه صفات بلكه محو در محو و فناء در فناء باشد و اين حقيقت فقر است .
از مشايخ ايضا در نفحات سخنان منقولست مانند آنكه : الفقير لا يحتاج الى الله مراد از فقير فانى است يعنى الفانى لا يحتاج الى الله زيرا فانى من ليس له الوجود است و احتياج فرع و لازم وجود است چون وجود نماند فرع و لازم آن نيز نماند و آنچه پيش از اين گفته شد در معنى فقر آن رسم و صورت فقر است و فوقيت مقام صوفى از فقير بهآنست كه فقير به ارادهء خود در حظ نفس محجوب بوده و صوفى را ارادهء مخصوص نمانده در صورت فقر و غنا ارادهء او در ارادهء حق محو گشته بلكه او را اراده نمانده بىسمع و بىبصر « 1 » شده است پس اگر صورت فقر يا غنا را اختيار نمايد به اختيار خود محجوب نبود زيرا كه او را ارادهئى نبود و اين صفت موافق آن حديث است كه مؤمن بايد فقر و غنا و صحت و عنا و امثال آنها در نزد او مساوى باشد و اين صفت در صوفيانست .
و فرق ميان زهد و فقر آنست كه فقر بىوجود زهد ممكن است چنان كه كسى ترك دنيا نمايد بعزمى ثابت اما هنوز رغبت آن در اندرون او بوده باشد و زهد بىفقر نيز ممكن است چنان كه كسى با وجود اسباب ميلش از آن مصروف باشد ، فقر را رسمى است و حقيقت رسم آن عدم املاكست و حقيقت آن بيرون آمدن از احكام و سلب اختصاص چيزى به خود ، و رسم فقر صورت زهد است و علامت آن و معنى زهد صرف رغبت است از دنيا و ما فيها - چون حق سبحانه و تعالى خواهد كه بعضى از اولياء خود را در تحت قباب عزت از نظر مردمان پوشيده دارد و كسى طريق معرفت ايشان را نسپارد ظاهر ايشان را به لباس غنا و ثروت كه صورت رغبت است بپوشاند تا اهل ظاهر ايشان را از جمله راغبان دنيا پندارند و جمال حال ايشان از نظر نامحرمان مستور ماند - حقيقت فقر و زهد وصف خاص صوفى است .
اما خدام جماعتى باشند كه خدمت فقراء و طالبان حق را اختيار نمايند چنان كه حقتعالى خطاب فرمود بداود نبى
« اذا رايت لى طالبا فكن له خادما »
ايشان اوقات خود را بعد از اداء فرائض سعى در ترفيه خاطر طالبان حق نمايند و اوقات خود را بر اعانت امور معاش ايشان مصروف دارند و آن را بر نوافل طاعات مقدم شمارند و
هامش
( 1 ) - بستان السياحة : بى يسمع و بى يبصر .