نادر قلى بيك در حوالى خبوشان به ملازمت شاه والاجاه شتافته بدرگاه او راه يافت بنا بر ترددات مردانه و كوششهاى دليرانه در سنه هزار و صد و سى و نه مخاطب به طهماس قلى خان گرديد و به نيروى اقبال در اندك فرصتى ساحت ايران را از تصرف دشمنان قوى دست منتزع گردانيد و در سنه هزار و صد و چهل و پنج شاه طهماسب را از مشاغل سلطنت معزول ساخت و پسر هشتماهه او را كه شاه عباس نام داشت نام شهريارى بر وى انداخت بعد از آنكه تمامى مملكت ايران را به راحتى « 1 » ضبط كرد بتاريخ « الخير فيما وقع » در صحراى موغان بر سرير پادشاهى قدم نهاد و از جلوس خويش بخورد و بزرگ و تاجيك و ترك خبر فرستاد ، در سنهء هزار و صد و پنجاه ديار كابل و كشور هندوستان بگشود ، و در پنجاه و يك ملك سند و نواحى آن را مفتوح نمود ، و در پنجاه و سه مملكت توران و خوارزم را مسخر ساخت ، و در پنجاه و چهار طايفه لكزيه را از ساحت جبال البرز برانداخت ، در شهور سنه هزار و صد و شصت به اغواى برادرزادهاش علىقلى خان در دو فرسخى بلدهء خبوشان مقتول گشت و اردوى آن شهريار برهم خورده شعلات نهب و يغما از ايوان كيوان درگذشت گويند شبى كه وى را بقتل رسانيدند با سروران افاغنه و امراء اوزبكيه همداستان شده بود كه روز آينده طوايف قزلباشيه را قتل نمايند .
بيت :
سر شب سر قتل و تاراج داشت * سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به يك گردش چرخ نيلوفرى * نه نادر بجا ماند و نه نادرى
فى الواقع آن پادشاه ذىجاه در امور رزمآزمائى و كشورگشائى بهغايت دانا و در قواعد لشكركشى و دشمنكشى بىنهايت توانا بود روز مصاف با شب زفاف در نظر همتش يكسان و برابر مىنمود و اما باعمال چند و افعال ناپسند قيام و اقدام مىنمود كه باعث زوال دولت و انتقال مملكت او شد : اول آنكه خاندان صفويه را كه قرنهاى فراوان اهل ايران در ظل عاطفت و سايه معدلت ايشان آسوده بودند برانداخت . دويم آنكه ولد ارشد خود رضا قلى ميرزا را كه نور ديده و دولتش بود چشم جهانبينش را از حليه بينش عاطل و باطل ساخت . سيم آنكه گروه مخالفان
هامش
( 1 ) - نسخه : بواجبى .