جهان را چنين است آئين و ساز * كه سازد فرومايه را سرفراز
ستاند ز خاك و نشايد بتخت * كند بارمندش به نيروى بخت
نداند نكوئى شود ناسپاس * نباشد خداوند را حقشناس
سر ناسزايان برافراشتن * وز ايشان اميد بهى داشتن
سر رشته خويش گمكردنست * به جيب اندرون مار پروردنست
درختى كه ايزد به تلخى سرشت * گرش بر نشانى به باغ بهشت
ور از جوى خلدش بهنگام آب * بهپاى انگبين ريزى و شهد ناب
سرانجام گوهر ببار آورد * همان ميوه تلخ بار آورد
بعنبرفروشان اگر بگذرى * شود جامهء تو همه عنبرى
و گر تو شوى نزد انگشتگر * از او جز سياهى نيابى دگر
ز بدگوهران بد نباشد عجب * نشايد سياهى ستردن ز شب
ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى بشستن نگردد سپيد
بزرگى سراسر به گفتار نيست * دو صد گفته چون نيم كردار نيست
منم تا جهان باشد و روزگار * پيامى فرستم بر شهريار
كه فردوسى طوسى پاك جفت * نه اين نامه بر نام محمود گفت
بنام نبى و ولى گفتهام * گهرهاى معنى بسى سفتهام
گرم گشت تيره بر شاه گنج * بعقبى شد آباد گنجم برنج
به نزد خداوند جانآفرين * بسى بردهام زين جهان آفرين
شفيعم محمد امامم على است * بر هر دو جانم وفى و ملى است
مگر دوست دارى تو آل رسول * كه دينت فتد بر محمد قبول
نيايش بود گفت من ياد گير * بدار البقاء قصر آباد گير
چه آباد دارم بعقبى سراى * چه خواهم ز دنياى مردم رباى
خدايا توئى ياور و دستگير * ببخشاى تقصير اين مرد پير
روان كن مرا در مقام صفى * فرود آر در حضرت مصطفى
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 271
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٢٧١