چو عيسى من آن مردگان را تمام * سراسر همه زنده كردم بنام
يكى بندگى كردم اى شهريار * كه ماند ز تو در جهان يادگار
بناهاى آباد گردد خراب * ز باران و از تابش آفتاب
بنا كردم از نظم كاخى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمرها بگذرد * بخواند هر آنكس كه دارد خرد
نه زين گونه دادى تو بر من نويد * نه اين بودم از شاه گيتى اميد
بدانديش را روى نيكى مباد * سخنهاى نيكم به بد كرد ياد
بر پادشه پيكرم زشت كرد * فروزنده اخگر چه انگشت كرد
مرا گفت خسرو كه بوده است گيو * همان رستم و طوس و گودرز و نيو
مرا در جهان شهريارى نو است * بسى بندگانم چو كيخسرو است
چو سى سال بردم به شهنامه رنج * كه شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا زين جهان بىنيازى دهد * ميان يلان سرفرازى دهد
به پاداش چون گنج را درگشاد * به من جز بهاى فقاعى نداد
فقاعى نيرزيدم از گنج شاه * از آن من فقاعى خريدم به راه
چه ديهيم دارش نبد در نژاد * ز ديهيم داران نياورد ياد
گرش نسبتى بودى از باستان * به انديشه كردى در اين داستان
بگفتى كه من در نهاد سخن * بدادستم از طبع داد سخن
جهاندار گر نيستى تنگدست * مرا بر سر گاه بودى نشست
به دانش نبد شاهرا دستگاه * و گرنه مرا برنشاندى به گاه
اگر شاهرا شاه بودى پدر * مرا بر نهادى بسر تاج زر
و گر مادر شاه بانو بدى * مرا سيم و زر تا به زانو بدى
چو اندر تبارش بزرگى نبود * نياراست نام بزرگى شنود
ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن
پرستارزاده نيايد به كار * اگر چند دارد پدر شهريار
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٢٧٠