تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
چو عيسى من آن مردگان را تمام * سراسر همه زنده كردم بنام يكى بندگى كردم اى شهريار * كه ماند ز تو در جهان يادگار بناهاى آباد گردد خراب * ز باران و از تابش آفتاب بنا كردم از نظم كاخى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند بدين نامه بر عمرها بگذرد * بخواند هر آن‌كس كه دارد خرد نه زين گونه دادى تو بر من نويد * نه اين بودم از شاه گيتى اميد بدانديش را روى نيكى مباد * سخنهاى نيكم به بد كرد ياد بر پادشه پيكرم زشت كرد * فروزنده اخگر چه انگشت كرد مرا گفت خسرو كه بوده است گيو * همان رستم و طوس و گودرز و نيو مرا در جهان شهريارى نو است * بسى بندگانم چو كيخسرو است چو سى سال بردم به شهنامه رنج * كه شاهم ببخشد به پاداش گنج مرا زين جهان بىنيازى دهد * ميان يلان سرفرازى دهد به پاداش چون گنج را درگشاد * به من جز بهاى فقاعى نداد فقاعى نيرزيدم از گنج شاه * از آن من فقاعى خريدم به راه چه ديهيم دارش نبد در نژاد * ز ديهيم داران نياورد ياد گرش نسبتى بودى از باستان * به انديشه كردى در اين داستان بگفتى كه من در نهاد سخن * بدادستم از طبع داد سخن جهاندار گر نيستى تنگدست * مرا بر سر گاه بودى نشست به دانش نبد شاهرا دستگاه * و گرنه مرا برنشاندى به گاه اگر شاهرا شاه بودى پدر * مرا بر نهادى بسر تاج زر و گر مادر شاه بانو بدى * مرا سيم و زر تا به زانو بدى چو اندر تبارش بزرگى نبود * نياراست نام بزرگى شنود ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن پرستارزاده نيايد به كار * اگر چند دارد پدر شهريار