طوس و اهالى آنجا را از وى پرسيد در اين اثنا پرسيد كه طوس را كه بنا نهاده است فردوسى عرض كرد كه از بناهاى طوس پسر نوذر بن منوچهر است و سبب بناى آن شهر اين بود كه هنگامى كه كيخسرو طوس را به جنگ افراسياب بتوران فرستاد گفت زينهار كه از راه كلات نروى كه برادرم فرود كه از دختر پيران ويسه است در آنجاست مبادا انديشه جنگ آورد و بر دست تو كشته شود چون طوس به سرحد توران رسيد سخن كيخسرو را نشنيده از راه كلات گذشته ميان ايشان جنگ قايم گشته و فرود كشته گرديد چون اين خبر بكيخسرو رسيد بهغايت رنجيد ، طوس بعد از مراجعت از توران نزد كيخسرو نتوانست رفت در خراسان رحل اقامت انداخت و در آن موضع شهرى ساخته بنام خويش موسوم گردانيد ، چون فردوسى اين سخن بعرض شاه رسانيد وقوف او بر كماهى تاريخ ملوك عجم معلوم سلطان گرديد آنگاه سلطان شعراء را طلب نموده اشارت به فردوسى كرد كه اين مرد شاعر است و اين داستان را بنظم آورده امراء و شعراء از سخنان او بهغايت متحير شدند آنگاه سلطان فردوسى را خلعت گرانبها عنايت نموده ديگرباره فرمود اكنون شما چهار شاعريد هر يك مصرعى بديهه بگوئيد تا معلوم شود كدام در فصاحت بىنظيريد ايشان انگشت قبول بر ديده نهاده و هر يك مصرعى در مدح سلطان گفتند چند كه گذشت .
رباعى :
چون عارض تو ماه نباشد روشن * مانند رخت گل نبود در گلشن
مژگانت همى گذر كند از جوشن * مانند سنان گيو در جنگ پشن
چون فردوسى مصرع چهارم بگفت شعراء گفتند سنان گيو در جنگ پشن چگونه بوده است فردوسى داستان گيو و جنگ پشن را در مجلس سلطان به نوعى بيان نمود كه كسى آن را نشنيده بود سلطان بهغايت خرم گرديده امراء و شعراء آفرين كردند ، عنصرى كه مقدم شعراء بود چون لطافت شعر فردوسى را مشاهده نمود انصاف داد كه كسى در اين روزگار چنين اشعار آبدار نتواند گفت و چنين گوهر بىبها بدقت طبع نتواند سفت چون جوهر وجود عنصرى از گوهر انصاف گرانمايه بود و شاهد طبع او از جواهر نفايس اوصاف بىبهره نبود لاجرم بلسان اعتذار و لب اذعان بوسه