گفت اين كتاب را پيش از اين در سلك نظم كشيدهاند اين داستان را به من داد كه به مطالعهء شهريارى رسانم سلطان را وقت خوش شده باحضار فردوسى فرمان داد چون حاضر گشت سر ارادت بر زمين خدمت نهاد و چند بيتى در مدح سلطان برشته نظم كشيده بعرض سلطان رسانيد .
نظم :
ز يزدان ابر شاه باد آفرين * كه نازد به دو تخت و تاج و نگين
خداوند تاج و خداوند گنج * خداوند شمشير و خفتان و سنج
كه گنجش به تختش ببالد همى * بزرگى به تاجش ببالد همى
ز دريا به دريا سپاه وى است * جهان زير فر كلاه وى است
به گيتى بكان اندر آن زر نماند * كه منشور مهر ورا برنخواند
ابو القاسم آن شاه بيدار بخت * نهاد از بر تاج خورشيد تخت
جهان تا جهانآفرين آفريد * چو او مرزبانى نيامد پديد
ز خاور بياراست تا باختر * پديد آمد از فر او كان زر
بياراست روى زمين را بداد * بپرداخت زان تاج بر سر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ * به آبشخور آرد همى ميش و گرگ
ز كشمير تا پيش درياى چين * بر او شهرياران كنند آفرين
ز فرّش جهان شد چو ابر بهار * هوا پر ز ابر و زمين پرنگار
به بزم اندرون آسمان وفاست * برزم اندرون تيزچنگ اژدهاست
به تن ژندهپيل و بجان جبرئيل * به كف ابر بهمن بدل رود نيل
و بعضى ابيات ديگر هست به علت تطويل نوشته نشد فردوسى بعد از آن عرض نمود كه مرد غريبم از ولايت طوس از ضربت سهام تعدى ايام از اهل و عيال دور و از وطن مهجور به حكم « السلطان ظل الله يأوى اليه كل مظلوم و ملهوف » بظل معدلت سلطان خزيده و در سايه مرحمت خاقانى از آسيب ظلم ظالمان آرميدهام چون قضيه اين كتاب را معلوم كردم اين داستان را بنظم آوردم
سلطان بعد از استماع اين سخنان بهغايت خوشوقت گرديده بطريق انبساط احوال