سفتى مگر تو را از تاريخ ملوك عجم وقوفى هست گفت بلى تاريخ عجم را همراه دارم عنصرى او را به ميزان امتحان سنجيده نقد كمال او را تمام عيار ديد از وى معذرت خواست كه ما فضل تو را ندانسته بوديم و الا اينگونه سلوك نمىنموديم آنگاه فردوسى را مصاحب خود ساخته و پرتو مهر و محبت بر وجنات احوال او انداخت . چون سلطان عنصرى را بنظم تاريخ ملوك عجم امر فرموده بود و او در گفتن آن عجزى اظهار مىنمود از فردوسى پرسيدند كه تو قادر بر نظم آن تاريخ هستى گفت بلى انشاءالله عنصرى حرم شده چگونگى را بعرض سلطان رسانيده او را بعز بساطبوسى سلطان برده مشمول نظر عواطف گردانيده فردوسى بالبديهه اين بيت را در مدح سلطان گفت ،
بيت
چه كودك لب از شير مادر بشست * به گهواره محمود گويد نخست
سلطان را بهغايت خوش آمده او را بنظم تاريخ عجم امر نمود .
بعضى ديگر حكايت آن چهار مصرع و امتحان فردوسى را در مجلس سلطان نقل نمودهاند و گفتهاند كه چون فردوسى در آن باغ نزد شعرا رسيد با او به سخن در آمدند و فردوسى از آن مجلس آزرده خاطر بيرون رفت گويند سلطان را نديمى بود ماهك نام در آن حالت به فردوسى رسيد با او به سخن درآمد او را فصيح و دانشمند يافت محبت او را بدل گرفته بر سبيل ضيافت او را به خانه برده انواع مردمى بجاى آورد آنگاه از او پرسيد از كدام ديارى و چه مقصود دارى فردوسى تمام احوال خود را بيان فرمود ، نديم نيز حكايت سير الملوك و تكليف سلطان شعرا را بنظم وى نقل نمود فردوسى بهغايت خرم گرديده گفت مرا هم بنظم قدرت هست در محل فرصت بعرض سلطان برسان ، نديم قبول كرده روز ديگر خواست بعرض سلطان رساند مجال نيافته تا يك هفته بدين منوال گذشت چون نديم بر فضل و كمال او مطلع گشته بود هر شب كه از خدمت سلطان مراجعت كردى همه شبرا با فردوسى بعيش و عشرت بروز آوردى فردوسى درخواست كرد كه او را به نظر سلطان جلوه دهد كه در ملازمت سلطان از خاك مذلت برهد نديم گفت امروز شعرا در مجلس سلطان حاضر بودند و اشعارى كه