در نظم تاريخ عجم گفته بودند عرض نمودند عنصرى دو بيت داستان رستم و سهراب را بنظم درآورده بود بسبب آن سلطان تمام نظم كتاب را در عهدهء او فرمود فردوسى پرسيد كه آن دو بيت كدام و در چه مقام است گفت چون رستم بر سهراب دست يافت سهراب انديشه كرد كه چون او را زينهار دادم او نيز مرا زينهار خواهد داد رستم خنجر كشيده سهراب را امان نداد لاجرم سهراب در زير خنجر گفت
نظم :
هر آنگهكه تشنه شدى تو به خون * بيالودى آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود * به اندام تو موى دشنه شود
چون فردوسى اين سخن را از ماهك شنيد به اندك زمانى داستان رستم و اسفنديار را بسلك نظم كشيده چنان كه ماهك واقف نگرديد اول آن داستان اينست
نظم :
كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشگ آيد از جويبار
هوا پرخروش و زمين پر ز جوش * خنك آنكه دل شاد دارد بنوش
درم دارد و نقل و نان و نبيد * سر گوسفندى تواند بريد
مرا نيست اين خرم آن را كه هست * ببخشاى بر مردم تنگدست
همه بوستان پر ز برگ و گل است * همه كوه پرلاله و سنبل است
به پاليز بلبل بنالد همى * گل از ناله او ببالد همى
كه داند كه بلبل چه گويد همى * به زير گل اندر چه پويد همى
فردوسى به ماهك گفت پيش از اين استادان سخن « 1 » تاريخ عجم را نظم نمودهاند و ابواب نظم آن را باحسن طريق گشودهاند ، ماهك گفت اين معنى صورت نپذيرفته فردوسى گفت اينك داستانى در پيش منست آنچه بنظم آورده بود به ماهك داده وى به نظر سلطان رسانيد و در نظر سلطان بهغايت مستحسن افتاده الفوارش در ميان جان جاى داده از ماهك پرسيد كه اين كوكب رخشان از فكر كدام روشن رأى طلوع كرده و اين درّ گرانبها را صدف خاطر كدام دريا دل پرورده ؟ ماهك عرض كرد شخصى بواسطهء ظلم حاكم طوس كه مسقط الرأس اوست روى بدرگاه عالم پناه آورده به حكم سابقه ازلى مرا با او اساس موانست محكم گرديده چون كيفيت نظم تاريخ ملوك عجم را شنيده
هامش
( 1 ) - نسخه : پيش ازين داستان سخن . . .