تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
مشوش گشتى و پيوسته آرزو كردى كه چه شود بند آب شهر را كه به خاك و خاشاك مىبندند به گچ و سنگ و آهك محكم شود بر خود لازم نمود كه هرچه در تصرف او درآيد به آن بند صرف نمايد چون نهال وجودش از جويبار تحصيل كمال بارور گرديد و ثمره نوادر منظومات و بدايع آيات در شجرهء خاطرش بكمال رسيد به حكم آنكه هرچند سپهر گردون را ستاره بىحد و مر است ليكن خال كسوف و خسوف بر رخساره شمس و قمر است به‌واسطه جور و عدوان حاكم طوس از اهل و وطن مأيوس گشته رو بغزنين آورد تا به دستيارى و قوت بازوى معدلت سلطان محمود سرپنجه ظلم او را برتابد و اشعه آفتاب انصاف سلطانى بر سراپاى آن غم‌زدهء وادى سرگردانى برتابد چون به كنار شهر غزنين رسيد در باغى منزل گزيد من الاتفاق آن روز شعراى سلطان : عنصرى و فرخى و عسجدى هر يك با جوانى خوب‌صورت در باغ صحبت مىداشتند و لواى عشرت بر آسمان بهجت مىافراشتند چون فردوسى واقف گرديد خواست نزديك ايشان رود چون حريفان او را در كسوت روستائى ديدند و رايحهء زهد خشك از هيئت او شنيدند با هم گفتند كه اين زاهد خشك واجب الدفع است چه رونق عيش ما را خواهد شكست يكى گفت بدمستى آغاز كنيم عنصرى منع نمود كه نبايد با همه كس دلير بود . بيت
چه در بسته باشد چه داند كسى * كه جوهرفروش است يا پيله‌ور
او را امتحان نمائيم اگر تمام عيار آيد صحبت داريم و الا وى را پيش خود نگذاريم آنگاه عنصرى گفت اى برادر ما شاعرانيم در مجلس شعراء جز شاعر مىنگنجد ما هر يك مصرعى گوئيم تو مصرع رابع بگوى و گرنه ما را رنجه مدار ، عنصرى گفت : چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدى گفت : مانند رخت گل نبود در گلشن فرخى گفت : مژگانت همى گذر كند از جوشن فردوسى گفت : مانند سنان گيو در جنك پشن همگنان از حسن كلام او تعجب نمودند ، عنصرى گفت نغز گفتى و درّ معنى