كرد در سنه هفتصد و چهل و هفت شمس الدين على وى را بقتل آورد .
كلو اسفنديار
بعد از قتل محمد آى تيمور باتفاق امراى سربدارى بر سرير حكومت جلوس كرد چون او را اصل و نسب و فضل و ادب نبود لهذا طريق ناستوده پيش آورد و مردم را بىجرم سياست مىكرد و رسم ظلم و تعدى بجاى مىآورد بنابراين سربداران از حكومت وى متنفر گشته او را نيز كشتند .
امير شمس الدين فضل الله
وى برادر امير وجيه الدين مسعود بود چون بعيش و عشرت بهغايت شعف مىنمود لهذا در مهام مملكت اهتمام نمىفرمود چون خبر فتور سربداران به طغاتيمور خان رسيد بجمع كردن لشكر متوجه گرديد كيفيت حال و خبر خيال طغاتيمور بامير شمس الدين فضل اللّه رسيده با خود گفت :
نظم :
دلا گدائى و رندى ز هرچه خواهى به * دمى فراغت خاطر ز پادشاهى به
زمام حكومت را بطوع و رغبت به كف كفايت خواجه شمس الدين على نهاد زمان حكومتش هفت ماه بود .
خواجه شمس الدين على
اميرى بافراست و كياست بود و در دليرى و شجاعت گوى سبقت از اماثل و اقارن خود مىربود در اجراى رياست و تمشيت مملكت قدرت تمام ظاهر مىنمود ظاهر شريعت را به درجهئى رعايت مىفرمود كه جميع مناهى و ملاهى را از قلمرو خويش برانداخت قرب پانصد فاحشه را كشته زمين معموره را پاك ساخت ، چون طغاتيمور خان از ايالت خواجه شمس الدين و شجاعت و سياست وى خبر يافت ترك لشكر كرده عنان عزيمت به گوشه فراغت تافت فى شهور سنه هفتصد و پنجاه و سه به زخم حيدر قصاب كه يكى از ملازمان او بود بعالم آخرت شتافت
خواجه يحيى كرائى
به صفت شجاعت و عدالت و امانت اتصاف داشت و بوفور احسان تخم محبت در دلهاى خاص و عام مىكاشت ، بهغايت پرهيزكار و ديندار بود ، همواره از جود بىدريغ جمهور خلايق را بهرهور مىفرمود .