از رفتن شمس از شفق خون بچكيد * مهروى بكند و زهره گيسو ببريد
شب جامه سيه كرد در آن ماتم و صبح * برزد نفس سرد و گريبان بدريد
آن جناب اشعار فارسى و عربى بسيار دارد اين چند بيت از اوست
نظم :
يا تو را من وفا بياموزم * يا ز تو من جفا بياموزم
يا وفا يا جفا ازين دو يكى * يا بياموز يا بياموزم
با تو چندان وفا كنم صنما * كاين جهان را وفا بياموزم
به كدامين دعات خواهم يافت * كه روم آن دعا بياموزم
عطاء الملك جوينى
عطاء الملك برادر خواجه شمس الدين است چندگاه در دارالسلام بغداد حكومت مىكرد و طريق عدل و داد و بذل و كرم مىپيمود تاريخ جهانگشا از رشحات قلم معجز رقم اوست و در نظم نيز طبع قادر داشت در چهارم ذىقعده سنه ششصد و هشتاد و يك علم عزيمت بصوب آخرت افراشت
بهاء الدين جوينى
بهاء الدين محمد ولد خواجه شمس الدين محمد است قوت غضبى و صفت سبعى بر مزاج او غلبه داشت به حكم اباقاآن خان در بلدهء اصفهان رايت حكومت برافراشت در سياست و عقوبت بهغايت ساعى بود و به اندك خيانتى خاندان عظيم را مستأصل مىنمود مع هذا علماء و دانشمندان را تعظيم و توقير مىفرمود و طوايف امم را از خوان احسان خويش محظوظ و بهرهور مىساخت و هم در عالم جوانى لواى عزيمت به طرف آخرت برافراخت چون خبر وفاتش بسمع پدرش خواجه شمس الدين رسيد اين رباعى را در مرثيهء قرة العين خود بسلك نظم كشيد :
فرزند محمد اى فلك هندويت * بازار زمانه را بها يك مويت
تو پشت پدر بدى از آن پشت پدر * خم گشت چه ابروى بتان بىرويت
( سبزوار )
از بلاد قديمه و مداين عظيمه است طولش « صال » عرضش « لوه » سمت غربى نيشابور واقع است و جوانب اربعهاش واسع ، آبش گوارنده و هوايش فرخنده ، انواع