همه اهل مسجد و صومعه پى ورد صبح و دعاى شام * من و ذكر طرهء طلعت تو من الغداة الى العشاء
چه جفا كه جامى خسته دل ز جدائى تو نه مىكشد * قدم از طريق وفا بكش سوى عاشقان بلا گشا
قطعه
والى مصر ولايت ذو النون * آن باسرار حقيقت مشحون
گفت در كعبه مجاور بودم * در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانى ديدم * چه جوان سوخته جانى ديدم
لاغر زرد شده همچو هلال * كردم از وى ز سر مهر سؤال
كه مگر عاشقى اى شيفته مرد * كه بدينگونه شدى لاغر و زرد
گفت آرى به سرم شور كسى است * كه چو من عاشق و شيداش بسى است
گفتمش يار به تو نزديكست * يا چه شب روزت از او تاريكست
گفت در خانه اويم همه عمر * شمع كاشانهء اويم همه عمر
گفتمش يكدل و يكروست به تو * يا ستمكار و جفاجوست به تو
گفت هستيم بهم شام و سحر * بهم آميخته چون شير و شكر
گفتمش زرد شده بهر چهاى * سربهسر درد شده بهر چهاى
گفت رورو كه عجب بىخبرى * به كزين گونه سخن درگذرى
محنت قرب ز بعد افزونست * جگر از محنت قربم خونست
نيست در بعد جز اميد وصال * هست در قرب همه بيم زوال
رباعى
از شهر عدم آمدهام سوى وجود * افتاده غريبم بسوى كوى وجود
گفتى كه درين كوى چه دارى جامى * خواهم عدمى كه نشنوم بوى وجود
* * * مخفى نماند كه درين كتاب در هر فصل و باب ذكر شيعه و سنى شده و مىشود لهذا مناسب نمود كه بيان مذهب هر دو فرقه بىزياد و نقصان مذكور گردد و هركسى بر حقيقت مذهب هر دو فرقه مطلع شود .