مولوى نموده از آن مهلكه نجات يافت و هم در آن اوان به زيارت مشهد حسين عليه السّلام و نجف اشرف شتافت در قصيده تمهيد و مقدمهء غدر اهل بغداد است و قصيدهء غرائى در تعريف شهر حله نيز بسلك نظم كشيده ،
دوم آنكه مذكور شد مولوى اهل سنت و جماعت بوده نه منكر ولايت و خلافت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام زيرا كه اهل سنت آن حضرت را خليفه برحق دانند و آن جناب را امير المؤمنين و غوث الموحدين خوانند سيما ارباب طريقت كه تمامى سلسلهء ايشان به آن زبدهء اهل ايقان مىرسد چگونه مدح آن حضرت را ننمايند و زبان به ثناى آن جناب نگشايند و حال آنكه هر فرقهاى به زبان خويش آن خلاصهء امكان را ستودهاند و جميع فرق اسلام به بزرگى آن زبدهء انام اعتراف نمودهاند .
حاصل آنكه اگر كسى مولوى را سنى گويد بعيد نخواهد بود عارفان مىگويند كه مولانا در عرفان از اصحاب قال بوده نه از ارباب حال چنان كه رسالهء لوايحش « 1 » شاهد اين مقالست .
وفات مولانا جامى فى شهور سنهء هشتصد و نود و هشت روى نمود از منظومات وى غزلى و قطعهاى و رباعى نوشته درين مجموعه ثبت افتاد .
غزل :
نفحات وصلك اوقدت ، جمرات شوقك فى الحشاء * ز غمت به سينه كمآتشى ، كه نزد زمانه كما تشاء
به تو داشت خو دل گشته خون ، ز تو بود جان مرا سكون * فهجرتنى فجعلتنى متحيرا متوحشا
دل من بعشق تو مىنهد قدم وفا بره طلب * فلئن سعيت فيه سعى فلئن مشيت فيه مشا
ز كمند زلف تو هر شكن گرهاى فتاده به كار من * به گرهگشائى زلف خود كه ز كار من گره را گشا
تو چه مظهرى كه ز جلوهء تو صداى صيحهء صوفيان * گذرد ز ذروهء لا مكان كه خوشا جمال ازل خوشا
هامش
( 1 ) - نسخه : رسالهء لوامعش