گل در بر و مى در كف و معشوقه بكام است * سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين بزم كه امشب * در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در محفل ما عطر مياريد كه جان را * هر لحظه ز گيسوى تو خوشبوى مشام است
از چاشنى قند مگوئيد و ز شكر * زان رو كه همه در لب شيرين تو كام است
چون مدتى برين منوال بگذشت جعفر را از عباسه دو پسر متولد گشت از بيم آنكه مبادا آن راز آشكار گردد و معلوم هارون الرشيد شود عباسه هر دو فرزند را بخادمى داده بجانب مكه معظمه فرستاد بموجب « مصرع » :
عاشقى و مستى و ديوانگى نتوان نهفت .
عاقبت اين سخن بهارون رسيد و باعث انقراض دولت برامكه گرديد تبيين اين مقال آنكه روزى ميان عباسه و يكى از جاريههاى هارون مقالتى رفت آن كنيز كينه عباسه را در سينه گرفت آنگاه خدمت خليفه رفت چگونگى را عرضه داشت و ذكر پسران و آنچه ميان ايشان بود بر طبق ماوقع عرض نمود هارون از اين سخن برنجيد و بر انعدام وجود آل برمك « 1 » مصمم گرديد ، در سنهء صد و هشتاد و هشت عازم مكه معظمه گشت بعد از تحقيق در هنگام مراجعت در اثناى راه جعفر را بقتل رسانيد بعد از جعفر هر دو پسران را طلبيده بقول طبرى بقتل ايشان پرداخت و به روايت مقدسى هر دو را به چاه انداخت و يحيى بن خالد را در بغداد گرفته اول پسران او را در برابرش قتل نمود آنگاه يحيى را كشته بر سر جسر صلب فرمود و فرمان قضا جريان به اطراف و اكناف ممالك محروسه ارسال كرد و مجموع منتسبان و متعلقان برامكه را گرفته اموال و ضياع و عقار ايشان را در حيطهء تصرف درآورد و جميع آل برامك « 2 » را معدوم و نابود ساخت بجز محمد بن خالد را كه آن مرد گوشهنشين بود و به عبادت معبود مىپرداخت
بيت :
هامش
( 1 و 2 ) - نسخه : آل برامكه