وصال آن دلبر بلب آرزو رساند جامهء وصل آن دلدار را در كارگاه خيال امثال ما فقيران نبافتهاند و ذرهء بىمقدار را جرم خورشيد نتافته ، سها را با ماه چه نسبت و گدا را با شاه چه صحبت پشه را با هماى و صعوه را با عنقاى چه ياراى ، ممكن را با واجب چه مناسبت و عدم را با وجود چه مصاحبت ، عرض را با جوهر چه اتحادى و حنظل را با شكر چه ودادى ، ظلمت را با نور چه رازى و ديو را با حور چه سازى ، خار را با گل چه حرفى و سركه را با مل چه ظرفى ، قطره را با عمان چه مقالى و ذره را با خورشيد تابان چه مجالى ، مور را با سليمان چه آشنائى و بنده را با خداوند چه راهى ، خاكنشينان كوى ذلت را با خاندان عزت چه سلامى و منزويان زاويهء مسكنت را با دودمان خلافت چه پيامى ، اگرچه داراى شرع در ميان ما مانعى نگذاشته و حاجب نكاح پردهء امتناع برداشته اما از سياست سلطنت ترسانم و از سطوت خلافت هراسان
بيت
بر آن تشنه ببايد زار بگريست * كه بر لب آب و بايد تشنهاش زيست
چون ميل هر دو جانب روى در آرزوى نهاد و محبت جانبين دست استيلا بر وجود ايشان بگشاد سلطان عشق لواى اقتدار بر مملكت قلوب ايشان برافراخت لشكر خوف و رجا و سپاه شرم و حيا يكبارگى سپر انداخت عقل بيجاره به گوشهاى گريخت و سلك جمعيت هوش يكباره بگسيخت
نظم :
عشق آمد عقل او بيچاره شد * عشق آمد هوش او آواره شد
عقل چو شحنه است سلطان چون رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد
هان چه باشد عشق درياى عدم * در شكسته عقل را آنجا قدم
عشق آن شعله است كو چون برفروخت * هرچه از معشوق باشد جمله سوخت
صد خليفه گشته كمتر از مگس * پيش خشم آتشينش آن نفس
آرى العشق نار فى القلوب يحترق ما سوى المحبوب . هم در دار الخلافه فرصتى يافتند و رشته مواصلت با يكديگر تافتند ، جعفر مدتى گوهر صدف خلافت مىسفت و در ليل و نهار به زبان حال مىگفت
غزل :