خيرهگويان خيرهگريان خيرهخند * مرد و زن خورد و كلان حيران شدند
شهر هم همرنگ او شد اشكريز * مرد و زن درهم شده چون رستخيز
آسمان مىگفت آن دم با زمين * گر قيامت را نديدستى ببين
عقل حيران كه چه عشق است و چه حال * يا فراق او عجبتر يا وصال
چرخ برخوانده قيامتنامه را * تا مجره « 1 » بردريده جامه را
با دو عالم عشق را بيگانگى * اندر او هفتاد و دو ديوانگى
سخت پنهانست و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش
غير هفتاد و دو ملت كيش او * تخت شاهان تختهبندى پيش او
مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع
پس چه باشد عشق درياى عدم * درشكسته عقل را آنجا قدم
بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد
كاشكى هستى ربانى « 2 » داشتى * تا ز هستان پردهها برداشتى
هرچه گوئى اى دم « 3 » هستى از آن * پردهء ديگر بر او بستى از آن
آفت ادراك آن قالست و حال * خون به خون شستن محالست و محال
من چه با سودائيانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم
سخت مست و بى خود و آشفتهاى * دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى
هان و هان هشدار بر نارى دمى * اولا برجه طلب كن محرمى
عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللّه اللّه اشترى بر نردبان « 4 »
چونكه راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر برآرد چون علم كاينك منم
رغم انفم گيردم آن هر دو گوش * كاى مدمغ خويش مىپوشى بپوش
گويمش رو گرچه برجوشيدهئى * همچه جان پيدائى و پوشيدهئى
گويد او محبوس خمست اين تنم * چون مى اندر بزم خنبك مىزنم
هامش
( 1 ) - مجره : كهكشان . نسخه بدل
( 2 ) - زبانى
( 3 ) - آيدم
( 4 ) - ناودان