تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
خيره‌گويان خيره‌گريان خيره‌خند * مرد و زن خورد و كلان حيران شدند شهر هم همرنگ او شد اشك‌ريز * مرد و زن درهم شده چون رستخيز آسمان مىگفت آن دم با زمين * گر قيامت را نديدستى ببين عقل حيران كه چه عشق است و چه حال * يا فراق او عجب‌تر يا وصال چرخ برخوانده قيامت‌نامه را * تا مجره « 1 » بردريده جامه را با دو عالم عشق را بيگانگى * اندر او هفتاد و دو ديوانگى سخت پنهانست و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش غير هفتاد و دو ملت كيش او * تخت شاهان تخته‌بندى پيش او مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع پس چه باشد عشق درياى عدم * درشكسته عقل را آنجا قدم بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد كاشكى هستى ربانى « 2 » داشتى * تا ز هستان پرده‌ها برداشتى هرچه گوئى اى دم « 3 » هستى از آن * پردهء ديگر بر او بستى از آن آفت ادراك آن قالست و حال * خون به خون شستن محالست و محال من چه با سودائيانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم سخت مست و بى خود و آشفته‌اى * دوش اى جان بر چه پهلو خفته‌اى هان و هان هشدار بر نارى دمى * اولا برجه طلب كن محرمى عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللّه اللّه اشترى بر نردبان « 4 » چونكه راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر برآرد چون علم كاينك منم رغم انفم گيردم آن هر دو گوش * كاى مدمغ خويش مىپوشى بپوش گويمش رو گرچه برجوشيده‌ئى * همچه جان پيدائى و پوشيده‌ئى گويد او محبوس خمست اين تنم * چون مى اندر بزم خنبك مىزنم
هامش
( 1 ) - مجره : كهكشان . نسخه بدل ( 2 ) - زبانى ( 3 ) - آيدم ( 4 ) - ناودان