كى كنار اندر كشيدى شير را * گر بدانستى و ديدى شير را
ظالمست او بر خود و بر جان خود * ظلم بين كز عدلها گو مىبرد
جهل او مر علمها را اوستاد * ظلم او مر عدلها را شد رشاد
دست او بگرفت كاين رفته دمش * آنگهى آيد كه من دم بخشمش
چون به من زنده شود اين مرده تن * جان من باشد كه رو آرد به من
من كنم او را ازين جان محتشم * جان كه من بخشم به بيند بخششم
جان نامحرم نه بيند روى دوست * جز همان جان كاصل او از كوى اوست
دردمم قصابوار اين دوست را * تا هلد آن مغز نغزش پوست را
گفت اى جان رميده از بلا * وصل را ما درگشاديم الصلا
اى خود ما بيخودى و مستى است * اى ز هست ما هماره هستى است
با تو بىلب اين زمان من نوبنو * رازهاى كهنه مىگويم شنو
ز آنكه آن لبها از اين لب مىرمد * بر لب جوى نهان برمىدمد
گوش بىگوشى در اين دم برگشا * بهر راز يفعل اللّه ما يشاء
چون صلاى وصل بشنيدن گرفت * اندكاندك مرده جنبيدن گرفت
نى كم از خاكست كز عشوه صبا * سبز پوشد سر برآرد از قبا
كم ز آب نطفه نبود كز خطاب * يوسفان زايند رخ چون آفتاب
كم ز بادى نيست شد از امر كن * در رحم طاوس مرغ خوشسخن
كم ز نارى نيست كز امر سلام * گلستان شد بر خليل خوشكلام
كم ز چوبى نيست در دفع عدو * گشت اژدرهاى منكر ز امر هو
كم ز كوه و سنگ نبود كز ولاد * ناقهاى كان ناقه ناقه زاد زاد
زين همه بگذر نه از مايه عدم * عالمى زاد و بزايد دمبهدم
با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
برطپيد و برجهيد و شادشاد * يكدو چرخى زد سجود اندر فتاد
بشكفيد از روى او و شاد شد * در وصال از بند هجر آزاد شد