برج آتش گرمى خورشيد ازو * همچه تا به سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلك اندر زمن * همچه مردان گرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانوئيها مىكند * بر ولادات و رضاعش مىتند
پس زمين و چرخ را دان هوشمند * چونكه كار هوشمندان مىكند
گرنه از هم اين دو دلبر مىمزند * پس چرا چون جفت درهم مىخزند
بىزمين كى گل برويد ارغوان * پس چه زايد ز اب و تاب آسمان
بهر آن ميل است در ماده به نر * تا بود تكميل كار يكدگر
ميل اندر مرد و زن حق زان نهاد * تا بقا يابد جهان زين اتحاد
ميل هر جزوى بجزوى هم نهد * ز اتحاد هر دو توليدى جهد
شب چنين با روز اندر اعتناق * مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند * ليك هر دو يك حقيقت مىتنند
هر يكى خواهان دگر را همچه خويش * از پى تكميل فعل و كار خويش
زانكه بىشب دخل نبود طبع را * پس چه اندر خرج آرد روزها
جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى به غير جنس محتبس شده
خاك گويد خاك تن را بازگرد * ترك جان گو سوى ما آ همچو گرد
جنس مائى پيش ما اولىترى * به كه جان بگذارى و اينسو پرى
گويد آرى ليك من پا بستهام * گرچه همچون تو ز هجران خستهام
ترى تن را بجويند آبها * كى ترى بازآ ز غربت سوى ما
گرمى تن را همىخواند اثير * كه ز نارى راه اصل خويش گير
هست هفتاد و دو علت در بدن * از كششهاى عناصر چه رسن
علت آيد تا بدنها بگسلد * تا عناصر يكدگر را واهلد
چهار مرغند اين عناصر بستهپا * مرگ و رنجورى و علت پاگشا
پايشان از همدگر چون باز كرد * مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد
جذبهء اين اصلها و فرعها * هر دمى رنجى نهد بر جسم ما