مرگ او آبست او جوياى آب * مىخورد و اللّه اعلم بالصواب
اى فسرده عاشق نمگين نمد * كو ز بيم جان ز جانان مىرمد
سوى تيغ عشقش اى ننگ زمان * صد هزاران جان نگر دستكزنان
جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كى باشد گريز
آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و او جو شود
وصف او فانى شد و ذاتش بقا * زين سپس نى كم شود و نى بدلقا
خويش را بر نخل او آويختم * عذر آن را كه از او بگريختم
رسيدن آن عاشق بمعشوق خويش چون دست از جان و سر شست
همچون گوئى سجده كن بر رو و سر * جانب آن صدر شد با چشم تر
رفت آن بيدل سوى صدر جهان * با رخ چون ارغوان و اشك روان
هم كفن هم تيغ اندر دست او * چونكه بود آن عاشق سرمست او
جمله خلقان منتظر سر در هوا * كه بسوزد يا درآويزد ورا
اين زمان اين احمق يك لخت را * آن نمايد كه زمان بدبخت را
همچه پروانه شرر را نور ديد * احمقانه درفتاد از جان بريد
ليك شمع عشق چون آن شمع نيست * روشن اندر روشن اندر روشنى است
او به عكس شمعهاى آتشى است * مىنمايد آتش و جمله خوشى است
ملاقات كردن عاشق صادق با صدر جهان
آن بخارى خويش را بر شمع زد * گشته بود از عشقش آسان آن كبد
آه سوزانش سوى گردون شده * در دل صدر جهان مهر آمده
گفت با خود در سحرگه كاى احد * حال آن آوارهء ما چون بود
او گناهى كرد و ما ديديم ليك * رحمت ما را نمىدانست ليك
خاطر مجرم ز ما ترسان بود * ليك صد اميد در ترسش بود
من بترسانم وقيح ياوه را * آنكه ترسد من چه ترسانم ورا
بهر ديگ سرد آذر مىرود * نى بر آن كز جوش از سر مىرود