تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
مرگ او آبست او جوياى آب * مىخورد و اللّه اعلم بالصواب اى فسرده عاشق نمگين نمد * كو ز بيم جان ز جانان مىرمد سوى تيغ عشقش اى ننگ زمان * صد هزاران جان نگر دستك‌زنان جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كى باشد گريز آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و او جو شود وصف او فانى شد و ذاتش بقا * زين سپس نى كم شود و نى بدلقا خويش را بر نخل او آويختم * عذر آن را كه از او بگريختم

رسيدن آن عاشق بمعشوق خويش چون دست از جان و سر شست

همچون گوئى سجده كن بر رو و سر * جانب آن صدر شد با چشم تر رفت آن بيدل سوى صدر جهان * با رخ چون ارغوان و اشك روان هم كفن هم تيغ اندر دست او * چونكه بود آن عاشق سرمست او جمله خلقان منتظر سر در هوا * كه بسوزد يا درآويزد ورا اين زمان اين احمق يك لخت را * آن نمايد كه زمان بدبخت را همچه پروانه شرر را نور ديد * احمقانه درفتاد از جان بريد ليك شمع عشق چون آن شمع نيست * روشن اندر روشن اندر روشنى است او به عكس شمعهاى آتشى است * مىنمايد آتش و جمله خوشى است

ملاقات كردن عاشق صادق با صدر جهان

آن بخارى خويش را بر شمع زد * گشته بود از عشقش آسان آن كبد آه سوزانش سوى گردون شده * در دل صدر جهان مهر آمده گفت با خود در سحرگه كاى احد * حال آن آوارهء ما چون بود او گناهى كرد و ما ديديم ليك * رحمت ما را نمىدانست ليك خاطر مجرم ز ما ترسان بود * ليك صد اميد در ترسش بود من بترسانم وقيح ياوه را * آنكه ترسد من چه ترسانم ورا بهر ديگ سرد آذر مىرود * نى بر آن كز جوش از سر مىرود