ايمنان را من بترسانم بعلم * خايفان را ترس بردارم بحلم
پاره دوزم پاره در موضع نهم * هر كسى را شربت اندر خور دهم
هست سرّ مرد چون بيخ درخت * زان برويد برگهاش از چوب سخت
درخور آن بيخ رسته برگها * در درخت و در نفوس و در نهى « 1 »
بر فلك برهاست ز اشجار وفا * اصلها ثابت و فرعه فى السماء
چون برست از عشق پر بر آسمان * چون نرويد در دل صدر جهان
موج مىزد در دلش عفو گنه * كه ز هر دل تا دل آمد روزنه
كه ز دل تا دل يقين روزن بود * نى جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ * نورشان ممزوج باشد در مساغ
هيچ عاشق خود نباشد وصلجو * كه نه معشوقش بود جوياى او
ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى ميدان كه هست
در دل تو مهر حق آمد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو
هيچ بانگ كف زدن نايد بدر * از يكى دست تو بيدست دگر
تشنه مىنالد كه كو آب گوار * آب هم نالد كه كو آن آبخوار
جذب آبست اين عطش بر جان ما * ما از آن او و او هم زان ما
حكمت حق در قضا و در قدر * كرده ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش * جفتجفت و عاشقان جفت خويش
هست هر جزوى ز عالم جفتخواه * راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا * با توام چون آهن و آهنربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد * هرچه آن انداخت اين مىپرورد
چون نماند گرمىاش بفرستد او * چون نماند ترىاش نم بدهد او
برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى در پيش او را مدد
برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات و خمرا « 2 » دركشد
هامش
( 1 ) - نهى - همچو خدا - دانش و خرد
( 2 ) - وخم - همچو كبد - : سست و گنديده و بدبو