تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
ايمنان را من بترسانم بعلم * خايفان را ترس بردارم بحلم پاره دوزم پاره در موضع نهم * هر كسى را شربت اندر خور دهم هست سرّ مرد چون بيخ درخت * زان برويد برگهاش از چوب سخت درخور آن بيخ رسته برگها * در درخت و در نفوس و در نهى « 1 » بر فلك برهاست ز اشجار وفا * اصلها ثابت و فرعه فى السماء چون برست از عشق پر بر آسمان * چون نرويد در دل صدر جهان موج مىزد در دلش عفو گنه * كه ز هر دل تا دل آمد روزنه كه ز دل تا دل يقين روزن بود * نى جدا و دور چون دو تن بود متصل نبود سفال دو چراغ * نورشان ممزوج باشد در مساغ هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو * كه نه معشوقش بود جوياى او ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى ميدان كه هست در دل تو مهر حق آمد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو هيچ بانگ كف زدن نايد بدر * از يكى دست تو بيدست دگر تشنه مىنالد كه كو آب گوار * آب هم نالد كه كو آن آب‌خوار جذب آبست اين عطش بر جان ما * ما از آن او و او هم زان ما حكمت حق در قضا و در قدر * كرده ما را عاشقان همدگر جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش * جفت‌جفت و عاشقان جفت خويش هست هر جزوى ز عالم جفت‌خواه * راست همچون كهربا و برگ كاه آسمان گويد زمين را مرحبا * با توام چون آهن و آهن‌ربا آسمان مرد و زمين زن در خرد * هرچه آن انداخت اين مىپرورد چون نماند گرمىاش بفرستد او * چون نماند ترىاش نم بدهد او برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى در پيش او را مدد برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات و خمرا « 2 » دركشد
هامش
( 1 ) - نهى - همچو خدا - دانش و خرد ( 2 ) - وخم - همچو كبد - : سست و گنديده و بدبو