بدر مىجويم از آنم چون هلال * صدر مىجويم درين صف نعال
چون سواد آن بخارا را بديد * در سواد غم بياضى شد پديد
ساعتى افتاد بىهوش و دراز * عقل او پريد در بستان راز
بر سر و رويش گلابى مىزدند * از گلاب عشق او غافل بدند
او گلستان نهانى ديده بود * غارت عشقش ز خود ببريده بود
تو فسرده در خور اين دم نئى * با شكر مقرون نئى گرچه نيى
رخت عقلت با تو هست و عاقلى * كز جنودا لم تروها غافلى
اين سخن پايان ندارد تيز ران * تا رود سوى بخارا آن جوان
در آمدن عاشق لاابالى در بخارا و تهديد دوستان او را از پيدا شدن او
اندر آمد در بخارا شادمان * پيش معشوق و خود دار الامان
همچو آن مستى كه پرد بر اثير * مه كنارش گيرد و گويد كه گير
هر كه ديدش در بخارا گفت خيز * پيش از پيدا شدن منشين گريز
كه ترا مىجويد آن شه خشمگين * تا كشد از جان تو دهساله كين
اللّه اللّه در ميان خون خويش * نكته كم كن در فن و افسون خويش
شحنه صدر جهان بودى و راد * معتمد بودى مهندس اوستاد
هم مشيرش بودى و هم محترم * گشتى از بهر گناهى متهم
غدر كردى وز جزا بگريختى * رسته بودى باز چون آويختى
از بلا بگريختى با صد حيل * ابلهى آوردت اينجا يا اجل
اى كه عقلت بر عطارد دق كند * عقل عاقل را قضا احمق كند
نحس خرگوشى كه باشد شيرجو * زيركى و عقل و چالاكيت كو
هست صد چندين فسونهاى قضا * گفت اذا جاء القضا ضاق القضا
صدره مخلص بود از چپ و راست * از قضا بسته شود گر اژدهاست
جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهديدكنندگان را
گفت من مستسقيم آبم كشد * گرچه مىدانم كه هم آبم كشد