تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
بدر مىجويم از آنم چون هلال * صدر مىجويم درين صف نعال چون سواد آن بخارا را بديد * در سواد غم بياضى شد پديد ساعتى افتاد بىهوش و دراز * عقل او پريد در بستان راز بر سر و رويش گلابى مىزدند * از گلاب عشق او غافل بدند او گلستان نهانى ديده بود * غارت عشقش ز خود ببريده بود تو فسرده در خور اين دم نئى * با شكر مقرون نئى گرچه نيى رخت عقلت با تو هست و عاقلى * كز جنودا لم تروها غافلى اين سخن پايان ندارد تيز ران * تا رود سوى بخارا آن جوان

در آمدن عاشق لاابالى در بخارا و تهديد دوستان او را از پيدا شدن او

اندر آمد در بخارا شادمان * پيش معشوق و خود دار الامان همچو آن مستى كه پرد بر اثير * مه كنارش گيرد و گويد كه گير هر كه ديدش در بخارا گفت خيز * پيش از پيدا شدن منشين گريز كه ترا مىجويد آن شه خشمگين * تا كشد از جان تو ده‌ساله كين اللّه اللّه در ميان خون خويش * نكته كم كن در فن و افسون خويش شحنه صدر جهان بودى و راد * معتمد بودى مهندس اوستاد هم مشيرش بودى و هم محترم * گشتى از بهر گناهى متهم غدر كردى وز جزا بگريختى * رسته بودى باز چون آويختى از بلا بگريختى با صد حيل * ابلهى آوردت اينجا يا اجل اى كه عقلت بر عطارد دق كند * عقل عاقل را قضا احمق كند نحس خرگوشى كه باشد شيرجو * زيركى و عقل و چالاكيت كو هست صد چندين فسونهاى قضا * گفت اذا جاء القضا ضاق القضا صدره مخلص بود از چپ و راست * از قضا بسته شود گر اژدهاست

جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهديدكنندگان را

گفت من مستسقيم آبم كشد * گرچه مىدانم كه هم آبم كشد