بوى آن دلبر چو پران مىشود * آن زبانها جمله حيران مىشود
بس كنم دلبر درآمد در خطاب * گوش شو و اللّه اعلم بالصواب
چونكه عاشق توبه كرد اكنون بترس * كو چه عياران كند بردار درس
گرچه اين عاشق بخارا مىرود * نى بدرس و بحث استا مىرود
عاشقان را شد مدرس حسن دوست * دفتر درس سبقشان روى اوست
خامشند و نعرهء تكرارشان * مىرود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و ولوله * نى زياداتست و باب سلسله
سلسله اين قوم جعد مشكبار * مسئله دور است ليكن دور يار
مسئله كيس ار بپرسد كس تو را * گو نگنجد گنج حق در كيسهها
گردم خلع و مبارا مىرود * بد مبين ذكر بخارا مىرود
ذكر هر چيزى دهد خاصيتى * زانكه دارد هر عرض ماهيتى
در بخارا در هنرها بالغى * چون به خوارى رو نهى زان فارغى
آن بخارىّ غصه دانش نداشت * چشم بر خورشيد بينش مىگماشت
هر كه در خلوت به بينش يافت راه * او ز دانشها نجويد دستگاه
با جمال جان چه شد همكاسهاى * باشدش ز اخبار و دانش تا سهئى
ديد بر دانش بود غالبفزا * زان همى دنيا بچربد عامه را
زانكه دنيا را همىبينند عين * و آنجهانى را همىدانند دين
باز رو سوى حديث آن جوان * كز غم صدر جهان شد ناتوان
روى نهادن آن عاشق به بخارا
رو نهاد آن عاشق خونابهريز * دلطپان سوى بخارا گرم و تيز
ريگ آمو پيش او همچون حرير * آب جيحون پيش او چون آبگير
آن بيابان پيش او چون گلستان * ميفتاد از خنده او چون دلستان
در سمرقند است قند اما لبش * از بخارا يافت و آن شد مذهبش
اى بخارا عقلافزا بودهاى * ليكن از من عقل و دين بربودهئى