هر موكل را موكل مختفى است * ورنه او دربند سگطبعى ز چيست
خشم شاه عشق بر جانش نشست * بر عوانى و سيهروئيش بست
مىزند او را كه هين او را بزن * زان عوانان نهان افغان من
هر كه بينى در زيانى مىرود * گرچه تنها با عوانى مىرود
گر از او واقف بدى افغان زدى * پيش آن سلطان سلطانان شدى
ريختى بر سر به پيش شاه خاك * تا امان ديدى ز ديو سهمناك
مير ديدى خويش را اى كم ز مور * زان نديدى آن موكل را تو كور
غره گشتى زين دروغين پروبال * پروبالى كو كشد اندر و بال
پر سبك دارد ره بالا كند * چو گل آلو شد گرانيها كند
جهد كن پر را گلآلوده مكن * ليك گوشت كر شد و پندم كهن
لاابالى گفتن عاشق ناصح عاذل را از سر عشق
گفت اى ناصح خمش كن چند پند * پند كم ده زانكه بس سختست بند
سختر بند منست از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مىافزود درد * بو حنيف و شافعى درسى نكرد
تو مكن تهديد از كشتن كه من * تشنهء زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنيست * مردن عشاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از نور هدى * وان دو صد را مىكند هر دم فدا
هر يكى جان را ستاند ده بها * از نبى خوان عشرة امثالها
گر بريزد خون من آن دوست رو * پايكوبان جان برافشانم بر او
آزمودم مرگ من در زندگى است * چون رهم زين زندگى پايندگيست
اقتلونى اقتلونى يا ثقات * ان فى قتلى حياتا فى حيات
يا منير الخد يا روح البقا * اجتذب روحى و جدلى باللقا
لى حبيب حبه يشوى الحشا * لو يشا يمشى على عينى مشا
پارسى گو گرچه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است