و له قدس سره
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
آن ماهيم كه بر سر خشكى همىطپم * درياى صاف بىسر و پايانم آرزوست
اى عشق عقل را تو پراكنده گوى كن * اى عشق نكتههاى پريشانم آرزوست
اى باد خوش كه در چمن عشق مىوزى * بر من بوز كه بوى گلستانم آرزوست
بشنيدم از هواى تو آواز طبل را * باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
وز نور و نار صورت خوبان همىنمود * ديدار يار ديدن اينسانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست
و آن لب گزيدنت كه برو ره به خانه نيست * آن ناز و خشم و تندى دربانم آرزوست
يكدست جام باده و يكدست تار زلف * رقصى چنين ميانه مىدانم آرزوست
دى شيخ با چراغ همىگشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مىنشود گشتهايم ما * گفت آنكه يافت مىنشود آنم آرزوست
اين نان و آب و چرخ چه سيل است بىوفا * من ماهى و نهنگم و عمانم آرزوست
ز انديشههاى فاسد خلقان دلم گرفت * همراه شو كه كوه و بيابانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ملك او * آن نور دست موسى عمرانم آرزوست
گوياترم ز بلبل و اما ز رشگ عام * مهريست بر زبانم و افغانم آرزوست
و له قدس سره
رومى نشد از سر على كس آگاه * زيرا كه نشد كس آگه از سر إله
يك ممكن و اين همه صفات واجب * لا حول و لا قوة الا باللّه
و له قدس سره قصهء وكيل صدر جهان كه متهم شد و از بيم جان از بخارا گريخت باز عشقش كشيد موكشان كه كار جان سهلست عاشق را
[ قصه صدر جهان ]
در بخارا بندهء صدر جهان * متهم شد گشت از صدرش نهان
مدت ده سال سرگردان بگشت * گه خراسان گه قهستان گاه دشت