اين دانا ما را در اين كتاب بزرگ شمرده و به بزرگى نام برده و تمجيد ما را كرده و به عظمت شأن به زبان آورده ما را مشهور عالم و مذكور بنىآدم ساخته و لواى ثنا و ستايش ما را بر سپهر برين افراخته در ازاى او اين مقدار بىمقدار چه باشد و اينقدر بىاعتبار كه اكثر او قليل و فانى است چه نمودى دارد كه شما زبان طعن دراز كنيد و در انكار به روى ما باز نمائيد .
شعر :
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است * ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
چه ذكر خير طلب مىكنى سخن اينست * كه در بهاى سخن سيم و زر دريغ مدار
آخر نمىبينيد و مشاهده نمىكنيد كه سلاطين روزگار و خواقين گردون اقتدار حصنهاى استوار ساختند و قصرهاى زرنگار پرداختند بدرّ و جواهر خويش را آرايش نمودند و در ميان پرند و پرنيان بودند چمنهاى چون گلشن آراستند و دختران ماه پيكر و دلبران خورشيد منظر خواستند لباسهاى زرين و كسوتهاى گوهر آئين پوشيدند و شربتهاى شيرين و طعامهاى نمكين نوشيدند و به ديوهاى بادپيما سوار شدند و با پريان حورلقا همنشين آمدند عاقبت با هزاران حسرت از اين جهان رفتند و در سراى نيستى منزل گرفتند نه از آثار ايشان اثرى و نه از احوال آنها خبرى مگر آنكه دانايان و دانشمندان ذكر جميل ايشان در كتابها ياد كردهاند و در تأليفات خود آثار و اخبار ايشان آوردهاند بنام ايشان تصنيفات ساختهاند و باسم ايشان دفترها پرداختهاند و نام آنها را زنده جاويد گردانيدهاند و محامد و مكارم ايشان بشرق و غرب عالم رسانيدهاند . چون امناى اسكندر بر اين كلمات حقيقت سمات گوش دادند همگى به خاك عجز افتاده بر قصور فهم خويش اذعان نهادند - استفهام : بر ارباب خرد مخفى نيست كه اگر دانائى كسى را مدح و ثنا نمايد سزاست و اگر « 1 » زبان رد و قبول گشايد رواست زيرا كه جان دانا از اغراض نفسانى پاك « 2 » و چشم بىغرض او روشن و دل بىطمعش چون گلشن باشد و نفس او حريص نبود و درونش از خيالات نفسانى مبرا باشد و
هامش
( 1 و 2 ) - « اگر » و « پاك » در نسخه نبود من افزودم