متنفر شده او را بروم فرستاد در آن حين دختر قيصر از داراب حامله بود بنا بر رعايت ناموس فيلقوس صورت حال را از مردم نهان داشت و با مردم گفت كه اسكندر پسر منست چون مدت دوازده سال على اختلاف الروايتين از سلطنت داراب منقضى گرديد پسر خود را كه از غايت محبت باسم خويش موسوم كرده بود وليعهد گردانيده آنگاه از اقليم فنا به كشور بقا خراميد . از سخنان اوست كه اگر دشمن با تو روى نمايد و در خوشخوئى گشايد مانند حنظلى است كه ظاهر او تازه و حلاوت « 1 » بىاندازه بود و اوراق او با خضرت و نضارت باشد مرد دانا به طراوت ظاهر امر فريفته نگردد و از گشاده روئى او مغرور نشود بلكه شرائط حزم و احتياط را زياده گرداند تا از حوادث مكر و غدر او محفوظ ماند گويند شهر دارابجرد را او بنا نمود و افلاطون از حكماء الهى از معاصرين او بود .
دارا ابن داراب
داراب ثانى لقب داشت و همواره رايت عدل « 2 » و تكبر و بدخلقى مىافراشت لاجرم اركان دولت از سلطنت وى متنفر شده اسكندر رومى را به تسخير ايران ترغيب كردند اسكندر با هشتصد هزار يا سى هزار كس متوجه ايران گرديده و داراب با سيصد هزار مرد خنجرگذار بمقابله خراميد بعد از التقاى فريقين محاربه عظيم اتفاق افتاده در آن اثنا دارا به شمشير غدار دو شخص همدانى كه از مقربان او بودند بقتل رسيد چون شهريار روم از اين حادثه خبر يافت بتعجيل تمام ببالين دارا شتافت وارث ملك كيان را هنوز رمقى از حيات باقى بود صورت شماتت دشمن در صفحهء حال خويش مشاهده نمود آهى سرد از دل پردرد بركشيد اسكندر سر او را در آغوش كشيده ببوسيد و بايمان غلاظ سوگند ياد كرد كه از اين حال غافل بودم و بدين قضيه كسى را اذن و رخصت نفرمودم چون دارا زخم كارى خورده بود و اميد حيات از خود منقطع نموده از اسكندر درخواست نمود كه قاتلان او را بقصاص رساند و روشنگ دختر او را زن خود گرداند و بيگانگان را بر ملك فرس نگمارد اسكندر بر وصاياى دارا بحسن قبول تلقى فرمود آخرين سخن دارا اين بود :
نظم :
هامش
( 1 و 2 ) - كذا - كلمه حلاوت ، و عدل ، مناسب نيست