ضميرش از تسويلات شيطانى معرّا لاجرم
بيت :
عاقل ار ذمم كند من راضيم * زانكه فيضى بخشد از فياضيم
جاهل ار حلوا نهد اندر لبم * من از آن حلواى او اندر تبم
نه آنكه متملقان چند خويش را دانشمند شمارند و بيهوشان نژند خود را هوشمند پندارند براى لقمهء نانى خبازى را قاسم الارزاق نام گذارند و به جهت شربت آبى سقائى را خضر خوانند ، بسبب مشت حب البقرى گاوى را موسى گويند و به علت دسنه گياهى گوسفندى را اسماعيل نامند و به جهت پر كاهى خريرا عيسى شناسند و براى برهاى گرگى را يوسف دانند .
من اللطائف : روزى اسكندر از ارسطو پرسيد كه آن چيست كه سال گذشته نرسيده و امسال نيز نمىرسد و سال آينده نيز نخواهد رسيد يكى از ملازمان حاضر بود به زبان عجز عرض نمود كه اى پادشاه عالم پناه آن مواجب كمترين بندگان درگاهست شهريار از اين سخن بخنديد و بتشريفات خسروانه او را مفتخر و سرافراز گردانيد گويند شهر هرات و سمرقند و اسكندريه از بناهاى اوست و اختراع آئينه منسوب بدوست
بيت :
آئينه سكندر جام جم است بنگر * تا بر تو عرضه دارم احوال ملكدارا
به اعتقاد مؤلف تاريخ گزيده وامق و عذرا در زمان اسكندر بود و اللّه اعلم بحقيقة الامور .
بعضى از مشايخ كبار و ارباب معارف آن ديار على سبيل الاختصار
ابراهيم ادهم بلخى
شيخ ابو اسحاق ابراهيم بن ادهم بن سليمان از ابناى ملوك ساسانى بود در جوانى توفيق توبه يافته بسلوك اشتغال نمود در بدايت كار آن بزرگوار شهريار بلخ بود و عالميان او را اطاعت مىكردند و چهل سپر زرين و چهل گرز گوهرآگين در پس و پيش او مىسپردند شبى بر تخت شاهى خفته و راه تردد بسته بود ناگاه از سقف قصر صدائى شنيد پرسيد اين چه صداست جواب آمد كه