تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
آن سمّى حضرت پاك خليل * وافى عهد خداوند جليل پور ادهم آن شه اهل يقين * رهنماى رهروان اهل دين چون بت هستى نفس خود شكست * از هواى سلطنت برداشت دست كوكب دولت چو ديد از آفلين * لا احب الآفلينش شد مبين ترك كرد آن ملك و مال بو مراد * همچو وحشى در بيابان رو نهاد روزى آن سلطان اقليم شهود * مست جام عشق خلاق ودود با دلى اندر تجلى رشگ طور * پاى تا سر غرق انوار حضور بر لب بحرى برى از ياد خلق * بود خوش بنشسته و مىدوخت دلق در رسيد از راه امير كردگار * كوبدى پروردهء آن شهريار ديد درويشى بساحل يك تنه * با سرى پرشور و پاى برهنه با دلى دريا صفت از موج نور * وز محبت همچو دريا پر ز شور شسته دست و دل زياد ما سوى * بينوا از ياد حقش صد نوا جانب سلطان به شوكت اسب تاخت * بندگى بنمود چون شه را شناخت از برون بس خدمت بسيار كرد * وز درون مر شيخ را انكار كرد كى دريغ آن گنج و تاج و سرورى * كاين چنين سلطان شد از آنها برى پيش ازين آن ملك و عز و سلطنت * حاليا اين ذل و فقر و مسكنت شيخ كش دل غرق نور اللّه بود * از گمان بدگمان آگاه بود در زمان افكند آن قطب زمان * سوزن از كف سوى بحر بيكران كرد آنگه سوزن خود را طلب * تا امير آگه شود از فيض رب صد هزاران ماهى آنجا شد عيان * هر يكى را سوزن زر بر دهان ماهيان را گفت سوزنها بريد * سوزن خود خواهم آن را آوريد من پرستار حقم نه زرپرست * حق‌پرست از قيد غير حق برست سوزنش آورد ماهى اى شگفت * سوى ساحل از دهانش برگرفت وان اميرش گفت با شرمندگى * سلطنت اين است بد آن بندگى