آن سمّى حضرت پاك خليل * وافى عهد خداوند جليل
پور ادهم آن شه اهل يقين * رهنماى رهروان اهل دين
چون بت هستى نفس خود شكست * از هواى سلطنت برداشت دست
كوكب دولت چو ديد از آفلين * لا احب الآفلينش شد مبين
ترك كرد آن ملك و مال بو مراد * همچو وحشى در بيابان رو نهاد
روزى آن سلطان اقليم شهود * مست جام عشق خلاق ودود
با دلى اندر تجلى رشگ طور * پاى تا سر غرق انوار حضور
بر لب بحرى برى از ياد خلق * بود خوش بنشسته و مىدوخت دلق
در رسيد از راه امير كردگار * كوبدى پروردهء آن شهريار
ديد درويشى بساحل يك تنه * با سرى پرشور و پاى برهنه
با دلى دريا صفت از موج نور * وز محبت همچو دريا پر ز شور
شسته دست و دل زياد ما سوى * بينوا از ياد حقش صد نوا
جانب سلطان به شوكت اسب تاخت * بندگى بنمود چون شه را شناخت
از برون بس خدمت بسيار كرد * وز درون مر شيخ را انكار كرد
كى دريغ آن گنج و تاج و سرورى * كاين چنين سلطان شد از آنها برى
پيش ازين آن ملك و عز و سلطنت * حاليا اين ذل و فقر و مسكنت
شيخ كش دل غرق نور اللّه بود * از گمان بدگمان آگاه بود
در زمان افكند آن قطب زمان * سوزن از كف سوى بحر بيكران
كرد آنگه سوزن خود را طلب * تا امير آگه شود از فيض رب
صد هزاران ماهى آنجا شد عيان * هر يكى را سوزن زر بر دهان
ماهيان را گفت سوزنها بريد * سوزن خود خواهم آن را آوريد
من پرستار حقم نه زرپرست * حقپرست از قيد غير حق برست
سوزنش آورد ماهى اى شگفت * سوى ساحل از دهانش برگرفت
وان اميرش گفت با شرمندگى * سلطنت اين است بد آن بندگى
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص١٩١