پذيرفتگارى كنون مىكنى * كه از ملك خويشم برون مىكنى
گر از گوهرم بر سر افسر نهى * نه اينست آئين فرماندهى
مرا دست قدرت بر ايام بود * چنينم ز گيتى سرانجام بود
پدر چون همىكرد ازين درگذر * مرا گفت كى نور چشم پدر
مرا مرد با من نصيحت بس است * جهان يادگار فراوان كس است
مدت سلطنت داراى اصغر چهارده سال بود . از سخنان داراست كه نظر كن در پادشاهى پادشاهان كه خداوند اقاليم سبعه بودند از جهان گذشته و مجروح گشته بر خاك افتاده و روى به زمين نهاده از ياران دور و از هواداران مهجور شده ملك از وى رفته و به خاك و خون خفته عبرت گيريد از آنچه مىبينيد پيش از آنكه عبرت بندگان گرديد و اگر به قوت و استيلا بر اين گنبد بالا روى و از طريق رفعت و شوكت همنشين سهيل و صهبا شوى و اگر اين عرش مرفوع سقف قصر و ايوان تو گردد و اين بساط موضوع جولانگاه يكرنگ تو شود اگر تيغ آفتاب از نيام بركشى و قرص ماه را چون سپر بر سركشى تير اجل را حجاب نيايد و ضرب شمشير عزرائيل را مانع نشود
قطعه :
هر ذره كه در هوا و در هامونست * كيخسرو و كيقباد و افريدون است
از خيرهكشى كه گردش گردونست * اين عالم خاك نيست طشتى خونست
اسكندر بن فيلقوس
ذو القرنين لقب اوست در نسب آن شهريار اختلاف بسيار است بعضى او را پسر داراب مىدانند و برخى ولد صلبى فيلقوس مىگويند در اين باب روايات نيز وارد شده است .
اسكندر بلفظ يونانى حكمتدوست باشد زمرهاى از ناقلان اخبار او را ذو القرنين اصغر مىنامند و صاحب سد ياجوج و مأجوج را كه در قرآن مجيد مذكور است ذو القرنين اكبر مىدانند . اسكندر بن فيلقوس در ميان مورخان پادشاه باشكوه و خسرو دانشپژوه مذكور است و داستان شجاعت و ذكر سخاوت او در بسيط جهان مشهور چون به حكم وصيت پدر بر سرير پادشاهى برنشست ابواب جور و اعتساف بر روى خلايق بربست و دست عدل و داد صلح و سداد بگشاد و قوانين رعيتپرورى و