و خرقيل در روزگار آن شهريار معدلت شعار بوقوع رسيده و شجاعت رستم دستان در زمان آن سلطان آشكار گرديد .
كيكاوس
بقولى پسر كيقباد بود بعد از پدر از كنار آمويه تا زمين بابل تصرف نمود در زمان شهريارى بدست حاكم يمن و پادشاه مازندران افتاد پور زال او را از آن دو مهلكه نجات داد آن پادشاه را فرزندى بود سياوش نام كه دهر ناپايدار در حسن و جمال و فضل و كمال مانندش نزائيده و دايهء روزگار مثلش در آغوش خويش نپروريده بنا بر سببى از پدر رنجيده نزد افراسياب شتافت نخست باصناف الطاف افراسياب اختصاص يافت و افراسياب فرنگيس دختر خود را بنكاح او درآورد بالاخره نقش وجود سياوش را از لوح هستى بسترد و در آن اوان .
فرنگيس بكيخسرو حامله شد چون آن مولود مسعود به عرصه وجود قدم نهاد و بسن رشد و تميز رسيد بصوب ايران خراميد كيكاوس او را بمسند سلطنت نشانيد و خود در گوشهء انزوا منزل گزيد احوال رفتن سياوش و رفتن او بتوران و باعث كشته شدن او و آمدن كيخسرو به ايران در تواريخ بر سبيل تفصيل مذكور است مولانا جلال الدين رومى قدس سره بطور لطيف بسلك نظم كشيده .
نظم :
كيخسرو و سياوش و كاوس و كيقباد * گويند كز فرنگيس افراسياب زاد
رمزى خوش است گر بنيوشى بيان كنم * احوال خلق و قدرت شاهى و علم و داد
ز ايران جان سياوش عقل سعاد روى * از بهر اين نتيجه بتوران تن نهاد
پيران مكر پيشه كه عقل معاش بود * آمد برسم حاجب در پيشش ايستاد
تا برد مرد را بر افراسياب نفس * بس سعى كرد دختر طبعش بزن بداد
تا چند گاه در ختن كام و آرزو * بيچاره با فرنگس شهوت ببود شاد
گر سيوز حسد ز پى كينه و فساد * آمد ميان آن دو شه نامور فتاد
شد با گروه آز و وفور غضب بهم * رفتند پيش نفس خسيس دنى نهاد
تدبيرهاى باطل و انديشههاى زشت * كردند تا هلاك سياوش از آن بزاد
زير سفال سفله درخشنده گوهرش * پنهان نشد كه داشت ز تخم شهان نژاد