جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ را هرگز كه ديد
خالقى كه اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند
گر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شتر برده است بر
عقل حيوانى چه دانست اختيار * اين مگو اى عقل انسان شرم دار
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
جملهء عالم مقر در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن ميار
آرى من طلب شيئا و جد وجد . قبض و بسط و رتق و فتق گيتى بر راى آدمى منوط و امور عالم و خير و شر جهان بر تدبير انسان مربوط بر وفق حديث قدسى
يا بن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلى
جمله موجودات بطفيل آدم ايجاد گشته و پايه قدر و منزلتش از كيوان درگذشته
نظم :
خويشتن را نمىشناسى قدر * ورنه بس محتشم كسى اى صدر
هم خلف نام و هم خليفه نسب * نه ببازى شدى خليفه لقب
ذات حق را مهينه اسمى تو * گنج تقديس را طلسمى تو
به بدن درج اسم ذات شدى * بقوا مظهر صفات شدى
سر موى تو را دو كون بهاست * زانكه هستى دو كون بىكموكاست
قالبت قبهء انا اللهى * ليك در جبهئى نه آگاهى
مشكل عالم از تو آسان شد * دد و دامت ز دم هراسان شد
سنگ چون موم زير تيشه تست * آب آهن يكى ز پيشه تست
پوست بيرون كنى ز شير و پلنگ * و ز هوا بركشى عقاب و كلنگ
بر سر پيل بر زنى قلاب * گردن شير بركشى به طناب
دگران زير بازوان تواند * سر در افسار و در عنان تواند
نه فلك در دل تو دارد گنج * با كواكب و ليك در يك كنج
گر زمانى به ترك و تاز آئى * به روى تا بعرش و بازآئى