و ديگرى را به كمند
فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
پاى بسته
بيت :
چه بود اندر ازل اين مرد نااهل * كه باشد آن محمد اين ابو جهل
بلى
وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ
مقدر گشته پيش از جان و از تن * براى هر يكى امرى معين
اى درويش عزيز بىامر او كسى بمناجات راه ندارد و بىحكم او قدمى بخرابات نگذارد و هو
بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ
بيت :
يكى حلقه كعبه دارد بدست * يكى در خرابات افتاده مست
گر آن را براند كه باز آردش ؟ * ور اين را بخواند كه نگذاردش ؟
دريغا يكى را شاهد سعادت در آغوش و ديگرى گليم شقاوتش بر دوش يكى همنشين ناز و نعمت و ديگرى قرين سوز و محنت يكى با عيش و طرب دمساز و ديگرى از رنج و تعب در گداز يكى در ملك عزت شهريار و ديگرى بر خاك مذلت بىاعتبار يكى
السعيد سعيد فى بطن امه
و ديگرى
الشقى شقى فى بطن امه
آخر آن چه پيش آورد و اين چه گناه كرد
الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
نظم :
طلعت رومى و چهره حبشى را * آلت خوبى چه بود و علت زشتى
چهره هندو و روى ترك چرا شد * همچو دل دوزخى و روى بهشتى
از چه سعيد اوفتاد و از چه شقى شد * زاهد محرابى و كشيش كنشتى
نعمت منعم چراست دريا دريا * محنت مفلس چراست كشتى كشتى
بدان اى عزيز
نظم :
اگر لطفش قرين حال گردد * همه ادبارها اقبال گردد
بهر جائى كه لطفش روى پيچ است * همه تدبيرها هيچ است هيچ است
يكى از بزرگان اين طايفه را سؤال كردم كه بعثت انبياء و تربيت اولياء و تهديد استاد و تخفيف زهاد چيست گفت اى عزيز اين نيز از كرم بىنهايت و فرط عاطفت اوست كه تو را معلومتر گردانيد كه ظلومى و جهولى و از غايت جهل فضولى از كمال نادانى بلى گفتى و از جاهلى امانت پذيرفتى حضرت عزت از كمال مرحمت تو را