شود قيامت قيام نمايد و هر دو يك گردد ، اى نكوكردار اكنون بسيط زمين بساط او است و عرصه گيتى نزل و سماط او بازار هفتاد و دو ملت از او در رونق و كار و بار جهان و جهانيان از او منتسق ، كعبه و كنشت از او معمور و خوب و زشت عالم از او مسرور مىخوارگان از او به يادش جرعه نوش و خراباتيان ز عشقش در خروش اگر كفر است از او نظام گرفته و اگر اسلام است از او انجام پذيرفته اگر ترساست ناقوس او نواخته و اگر يهود است او را قبله ساخته و اگر گبر است نعلش در آتش اوست و اگر هندوست از غمش زردروست و اگر ملحد است در كيش اوست و اگر موحد است دلريش اوست اگر سلطانست بنده فرمان اوست و اگر فقير است واله و حيران اوست اگر عالم است طريق او پويد اگر واعظ است از او سخن گويد
شعر :
اين جهان چون گوى در چوگان اوست * خلق عالم بندهء فرمان اوست
مؤمن و ترسا يهود و گبر و مغ * جمله را رو سوى آن سلطان الغ
حاصل آنكه اكثر جهانيان كه هستند عموما شيطان را مىپرستند و دل به هواى او دادهاند و سر در پاى او نهادهاند آنكه بندهء او نيست كيست ؟ و كسى كه فرمان او نبرد چون زيست ؟
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
« 1 » فرقه مخلصان جمعىاند بهغايت قليل و در ميان مردم بىنهايت خوار و ذليل از هر چه گوئى از آن كمتر بلكه مانند كبريت احمر قومى در بدر و گروهى بىپا و سرند هرجا بروند بىكس و بىاعتبار و بهر محل كه وارد شوند بىيار و مددكار بهر شهرى برسند اخراج بلدشان نمايند و ابواب زحمت بر رويشان گشايند بهر مجلس كه حاضر شوند به تير ملامت خاطرشان را نشانه زنند و بهر انجمنى اتفاق افتد مردم آن انجمن بتيغ كنايه دل ايشان را مجروح كنند از باطن فيض مواطن شيطان از دست عالميان نه آنى فراغت دارند و نه آرامى و از همت والانهمت ابليس زمانى نه راحت كنند و نه سرانجامى آرى هر كه از نظر شاه افتادى در محنت بر روى خود گشادى طرفه خالى و شگفت احواليست اين خوارى و مذلت بر خود راه دهند و بار زحمت بر گردن خويش نهند سر اطاعت به خدمت ابليس فرونياورند و قدم در راه مطاوعت شيطان نگذارند
هامش
( 1 ) - بستان السياحة : ديگرباره پرسيدمفَبِعِزَّتِكَ . . .چه معنا دارد جواب داد