طعن و تشنيع كردند كه سر و پابرهنه و شكم گرسنهاى ظهور نموده و مقتداى مسلمانان را گمراه كرده است شمس الدين بالضرورة بصوب تبريز روان گرديد و مولانا را سوز عشق زبانه كشيد در فراق شمس الدين اشعار سوزناك گفته و به مشقت عشق گوهرهاى معنى سفته آخرالامر طاقتش طاق شده سوى تبريز شتافت بعد از زحمات بسيار مطلوب را يافت در مثنوى از زبان وامدار در اين باب اشارتى كرده
مثنوى :
ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است و كوى دلستان
فر فردوس است اين فاليز را * شعشعه عرش است اين تبريز را
هر زمانى موج روحانگيز جان * از فراز عرش بر تبريزيان
مولانا و شمس الدين هر دو بروم آمدند و چندى خالى از اغيار مشغول صحبت شدند بار ديگر مريدان مولانا بنياد حسد نهادند و در تقبيح و تعييب شمس الدين زبان گشادند
بيت :
خداى تخم حسود از زمين براندازد * اگر حسود نباشد جهان گلستانست
اين بار شمس الدين به طرف شام عزيمت نمود و مدت دو سال در نواحى شام اقامت فرمود در اين مدت مولانا از فراق شمس الدين مىسوخت و غزلهاى عاشقانه مىساخت و عشق شمس الدين بنياد صبر و قرار مولانا را يكباره برانداخت مولانا مبلغ چهل هزار دينار زر به پسر خود بهاءالدين ولد داده گفت به زودى بسوى شام بخرام و شمس الدين را در مقام صالحيه خواهى ديد با فرنگىزادهئى شطرنج مىبازد زنهار بخاطر خطره ميار كه آن پسر يكى از مردانست از اين راه آگاهش مىسازد و اين زر را به عتبه شمس الدين نثار كن و كفش آن حضرت را بسوى روم گردان - و اين ابيات را بخواند
غزل :
برويد اى حريفان بكشيد يار ما را * به من آوريد يكدم صنم گريز پا را
اگر او بوعده گويد كه دم دگر بيايم * مخوريد مكر او را بفريبد او شما را
اين غزل قرب يازده بيت است بر اين اكتفا رفت .
بهاء الدين ولد به حكم پدر بشام رفته و آنچه مولانا فرموده بود به انجام رسانيد