جز من كمر به عهد امانت نبست كس * گر خوانيم ظلوم و اگر دانيم جهول « 1 »
[ 8 ]
چل سال بيش با خرد و هوش زيستم * آخر نيافتم به حقيقت كه چيستم « 2 » عاقل ز هست گويد و عارف ز نيستى
من در ميان آب و گل هست و نيستم * گه صوفيم به صومعه گه راهبم به دير
پابست اگر بدانى مقصود چيستم « 3 » من صدر بزم انسم و مجلس نشين قدس « 4 » ليكن تو چون به بزم نشينى بايستم * ز آن خنده آمدم به « 5 » كمالات ديگران
كاندر كمال خويش چو ديدم گريستم * صبر و ظفر نماند چو ديدم جمال دوست
شد پنبه رشتهاى كه به يك عمر ريستم * صهبا از آن دهان و ميان كس نشان نيافت
يا من هنوز محرم اسرار نيستم « 6 »
هامش
( 1 ) - به جز بيت چهارم در نسخهء « ت » موجود نيست .
( 2 ) ش : كيستم
( 3 ) ت : - گه صوفيم . . . چيستم
( 4 ) ش : بزم قدسم و مسند نشين انس
( 5 ) ت : ز
( 6 ) ت : - صبر و ظفر . . . نيستم