هوا در آن خم گيسو مگر مداخله يافت * كه باد عطر فشان و نسيم غاليه بوست
بيا كه مى به گلستان خوريم و غم نخوريم * كه يار در بر و گل در كنار و مى به سبوست
بهشت عدن به ميناى مىتوان دادن * كنون كه دامن كهسار عرصه مينوست
مجال نيست مرا بى تو در جهان فراخ * بدان صفت كه نگنجد دو مغز در يك پوست
طريق عشق نكويان به سر از آن پويم * كه دل افتاده به چوگان زلف او چون گوست
كمر چو بست به قتلم ميان اهل نظر * به كس نگشت مبين كه آن ميان « 1 » يا موست
بدان خداى هزاران درود بايد گفت * كه همچون تو صنمى آيت خدايى اوست
هزار بار بگفتم كه دل مده صهبا * بدست يار پريوش كه خوبرو بدخوست
[ 5 ]
در عالم عشق ، كو جهان دگر است ، * ارض دگر است و ، آسمان دگر است
هامش
( 1 ) - ش : + بود