هر قافله را ، راه بدين باديه نيست ، * اين باديه را ، راهروان دگر است ! « 1 »
[ 6 ]
دل سرگشته به زلف تو به زنجير افتاد * باز كارم همه با نالهء شبگير افتاد
سر زلفت دل شوريده به ابرو بسپرد * كار سودايى عشق تو به شمشير افتاد
كس به تدبير عمل راه به سوى تو نبرد * در أزل دولت وصل تو به تقدير افتاد
گفته بودى بنمايم رخ و زارت بكشم * جان فداى تو چرا كار به تأخير افتاد
با سر زلف تو دل نرد محبّت مىباخت * زاهد آشفته شد و از پى تكفير افتاد
در أزل حسن رخت نقش معانى مىكرد * مانى « 2 » از جلوه آن در پى تصوير افتاد
چه كند دل كه فتاده است به سر پنجه عشق * چه كند صيد كه در معركه شير افتاد
هامش
( 1 ) - در نسخه ت و ش اين قسمت نيست . به نقل از نامه فرهنگستان علوم ، ش 6 - 7 ، ص 9 - 93 به نقل از نسخه ا شرح فصوص الحكم مرحوم حاج آقا حسن فريد اراكى .
( 2 ) ش : عارف .