ترسم كه جامههاى تصوف قبا كنند * بيرون كند قبا چو ز تن ترك مست ما
صهبا چو باد مىگذرد دور روزگار * عمّا قريب نيست نشانى ز هست ما « 1 »
[ 3 ]
همه آفاق بگشتم چو تو در عالم نيست * يا اگر هست به حسن تو بنى آدم نيست
شايد ار زير نگين ملك سليمان آرى * حسن هر جا كه زند خيمه كم از خاتم نيست
فكرى اى شيخ به روز سيه خود مىكن * كه تو را دست در آن زلف خم اندر خم نيست
كاخ زرين به شهان خوش كه من ديوانه * گوشهاى خواهم و ويرانه به عالم كم نيست
[ 4 ]
هواى باغ فرح بخش و بوى گل نيكو است * و ليك خار بود گل به چشم طالب دوست
مرا مخوان به تماشاى باغ و سير چمن * كدام سرو به بالاى دوست بر لب جو است
هامش
( 1 ) - اين غزل در نسخهء « ت » نيست / نيز بنگريد : تاريخ شهرضا / 276 .