[ 1 ]
دانه خال رخ و زلف بهشتى رويان * دانه و دام شد آن آدم افلاكى را
زاهد از آب خرابات همان به كه نخورد * حيف ناپاك خورد آب بدان پاكى را
[ 2 ]
افروخت رخ ز باده بت مىپرست ما * آوخ كه مىبرد دل و دانش ز دست ما
بر كف گرفت ساغر و بر رخ شكست زلف * تا كس ميان خلق نگويد شكست ما
با ما نشست و باده كشيده و به عشوه گفت * بس فتنهها به پاى شود از نشست ما
مويى اگر ز زلف تو افتد به دست من * گردد هزار سلسله دل پاى بست ما
چون عكس خود در آينه ديد آن نگار گفت * بيچاره عاشقى كه بود پاى بست ما
در عرصه زمانه چو شيرين شكارهاست * آوخ كه تير غمزه رها شد ز شست ما