[ اين كمر جانا كه تنگ از بهر نيرو بستهاى ]
اين كمر جانا كه تنگ از بهر نيرو بستهاى * دست هيچ انديشه نگشايد كه نيكو بستهاى
بر نثارت جان ما باشد به كف محتاج نيست * آن خيالى كز اشارتهاى ابرو بستهاى
از كماندارى ابرو وز كمينگيرى خال * راه و رفتار و سكون بر ترك و هندو بستهاى
گرچه آسان مىگشائى بهر حلق ما كمند * حلقهها بينم كه بس مشگل بگيسو بستهاى
اين نباشد سحر كز چشمت دگرگون گشت حال * تا گشائى لب به افسون چشم جادو بستهاى
از ميانت در شگفتم معجز است آن يا طلسم * يك جهان را جان بوهم آمد كه بر مو بستهاى
اى صفى بيگانه شو از خويش و بىپرواز خلق * جاى غيرى نيست با آن دل كه با او بستهاى
[ امروز نيامد به من از دوست بريدى ]
امروز نيامد به من از دوست بريدى * ناورد از آن لعل دلاويز نويدى
هر روز پيامش سوى رندان سحرخيز * بس زودتر از قافلهء صبح رسيدى
اى پيك صبا گو بوى از خاكنشينان * با همچو غزال از چه بهيكبار كشيدى
گفتى كه دم آخرم آئى تو ببالين * بازآى كه ديگر به بقا نيست اميدى