تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠

[ اين كمر جانا كه تنگ از بهر نيرو بسته‌اى ]

اين كمر جانا كه تنگ از بهر نيرو بسته‌اى * دست هيچ انديشه نگشايد كه نيكو بسته‌اى بر نثارت جان ما باشد به كف محتاج نيست * آن خيالى كز اشارتهاى ابرو بسته‌اى از كماندارى ابرو وز كمين‌گيرى خال * راه و رفتار و سكون بر ترك و هندو بسته‌اى گرچه آسان مىگشائى بهر حلق ما كمند * حلقه‌ها بينم كه بس مشگل بگيسو بسته‌اى اين نباشد سحر كز چشمت دگرگون گشت حال * تا گشائى لب به افسون چشم جادو بسته‌اى از ميانت در شگفتم معجز است آن يا طلسم * يك جهان را جان بوهم آمد كه بر مو بسته‌اى اى صفى بيگانه شو از خويش و بىپرواز خلق * جاى غيرى نيست با آن دل كه با او بسته‌اى

[ امروز نيامد به من از دوست بريدى ]

امروز نيامد به من از دوست بريدى * ناورد از آن لعل دلاويز نويدى هر روز پيامش سوى رندان سحرخيز * بس زودتر از قافلهء صبح رسيدى اى پيك صبا گو بوى از خاك‌نشينان * با همچو غزال از چه به‌يك‌بار كشيدى گفتى كه دم آخرم آئى تو ببالين * بازآى كه ديگر به بقا نيست اميدى