گر در اين صوفيگرى دستم نگيرد مىفروش * باز كى خواهم ز عجب خانقاهى رست من
گفته خواهم عيادت كرد از بيمار عشق * تا تو آئى بر عيادت رفتهام از دست من
صد قيامت رفت و بر نگرفتيم روزى ز خاك * پيش بالاى بلندت هرچه گشتم پست من
گفتهء هستى صفى را كرده محروم از وصال * روى بنما تا به كلى بگذرم از هست من
[ عادت ابروى تست فتنه در انداختن ]
عادت ابروى تست فتنه در انداختن * آفت عالم شدن تيغ بقهر آختن
زلف ترا شيوه است دل ببر آويختن * روى ترا درخور است ديدن و جان باختن
يكتنه خال تراست شوكت غارتگرى * از طرفى خاستن بر سپهى تاختن
ماند گرفتار خار گل كه به رويت شكفت * گشت زمينگير سرو پيش تو ز افراختن
ز آتش عشق تو جان گر بگدازد رواست * نيست در اين سوز و تب چارهء بگداختن
چشم شناسا نداشت هركه به جمعت نديد * كوردلان را سزاست ديدن و نشناختن
غفلت و نسيان ماست عادت بيچارگى * از تو فرامش مباد عادت بنواختن