ز آن حال كه از چشم تو ديديم خرابيم * ز آن جام كه از لعل تو خورديم خموشيم
از چشم تو آواره ز ادوار سپهريم * با لعل تو مستغنى از الهام سروشيم
واعظ مدران چشم كه ما گوش به چنگيم * زاهد چه زنى نيش كه پروردهء نوشيم
از گوشهء چشمى همه ميخانه نشينيم * وز جرعهء لعلى همه سجاده فروشيم
چون چشم بپوشد همه ساعى به خطائيم * چون لب بگشايد همه بىجان چو نقوشيم
در ميكده منظور صفى الحق از آنيم * كز شيخ گريزان چو طيورى ز وحوشيم
[ من اندر خرقه دوش از سوز مى غرق عرق گشتم ]
من اندر خرقه دوش از سوز مى غرق عرق گشتم * همى با حق حق نزديك و دور از ما خلق گشتم
ببرد اندر مقام قابقوسينم عروق جان * جوار دوست را واصلتر از حد صدق گشتم
عجب سرى ز جان ديدم كه بر حل معمائى * كتاب روح مىكردم ورق ناگه ورق گشتم
در او ديدم جمال يار و چون بشكافتم جان را * نه تنها فالق النور آمدم رب الفلق گشتم
عبث رحمتعلى نفكند در مرآت دل پرتو * چو بودم غرق عصيان رحمتش را مستحق گشتم